به شکرخنده اگر میببرد جان مرا
متع الله فوادی بحبیبی ابدا
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت عشق اشاره میکند و بیان میکند که شادی و خندهی محبوب میتواند جان او را بگیرد. او به لحظات وصال و لذت از بادهی عشق میپردازد و میگوید که در این حالت تمام وجودش مست میشود. شاعر همچنین به اهمیت روز وصال و خوشیها در زندگی انسان اشاره دارد و تأکید میکند که تن او به مانند خم شراب است که در پی نوشیدن باده سرشته شده است. او تفاوت بین شرابها را بیان میکند و میگوید که عشق و دوستی واقعی او را به وضعیت مستی میکشاند. در نهایت، او به دوستی و همدلی با یارانش دعوت میکند و تمایل دارد که در کنار هم، از لذتهای عشق بهرهمند شوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به شکرخنده اگر میببرد جان مرا
متع الله فوادی بحبیبی ابدا
جانم آن لحظه بخندد که ویاش قبض کند
انما یوم اجزای اذا اسکرها
مغز هر ذره چو از روزن او مست شود
سبحت راقصه عز حبیبی و علا
چونک از خوردن باده همگی باده شوم
انا نقل و مدام فاشربانی و کلا
هله ای روز چه روزی تو که عمر تو دراز
یوم وصل و رحیق و نعیم و رضا
تن همچون خم ما را پی آن باده سرشت
نعم ما قدر ربی لفوادی و قضا
خم سرکه دگرست و خم دوشاب دگر
کان فی خابیه الروح نبیذ فغلی
چون بخسپد خم باده پی آن میجوشد
انما القهوه تغلی لشرور و دما
می منم خود که نمیگنجم در خم جهان
برنتابد خُم نُه چرخ کف و جوش مرا
می مرده چه خوری هین تو مرا خور که میام
انا زق ملئت فیه شراب و سقا
وگرت رزق نباشد من و یاران بخوریم
فانصتوا و اعترفوا معشرا اخوان صفا