گر بنخسبی شبی ای مه لقا
رو به تو بنماید گنج بقا
شاعر در این شعر به شبهای خاصی اشاره میکند که در آنها فرصتهای روحانی و عرفانی فراهم است. او از زیبایی و نور الهی صحبت میکند که در این شبها به دلها میتابد و عاشقان را به بیداری دعوت میکند. به نمایش این نکته میپردازد که خواب و غفلت مانع دریافت این جمال و نعمتها از خداوند میشود. شاعر با اشاره به داستانهای معروفی چون معراج پیامبر (ص) و دیدن نور درخت توسط موسی (ع)، بر اهمیت بیداری در شب و جستجوی حقیقت تأکید دارد. او میگوید که عاشق نمیتواند به راحتی بخوابد، چرا که عشق او را به جستجوی محبوب وا میدارد. در پایان نیز به لزوم استفاده از فرصتهای معنوی در زندگانی اشاره میکند و از شنوندگان میخواهد که از لحظات زندگی غفلت نکنند و به سمت خداوند بروند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر بنخسبی شبی ای مه لقا
رو به تو بنماید گنج بقا
گرم شوی شب تو به خورشید غیب
چشم تو را باز کند توتیا
امشب استیزه کن و سر منه
تا که ببینی ز سعادت عطا
جلوهگه جمله بتان در شب است
نشنود آن کس که بخفت الصلا
موسی عمران نه به شب دید نور؟!
سوی درختی که بگفتش بیا؟
رفت به شب بیش ز ده ساله راه
دید درختی همه غرق ضیا
نی که به شب احمد معراج رفت؟!
برد براقیش به سوی سما
روز پی کسب و شب از بهر عشق
چشم بدی تا که نبیند تو را
خلق بخفتند ولی عاشقان
جمله شب قصهکنان با خدا
گفت به داوود خدای کریم
هر کی کند دعوی سودای ما
چون همه شب خفت بود آن دروغ
خواب کجا آید مر عشق را
زان که بود عاشق خلوت طلب
تا غم دل گوید با دلربا
تشنه نخسپید مگر اندکی
تشنه کجا خواب گران از کجا
چونک بخسپید به خواب آب دید
یا لب جو یا که سبو یا سقا
جمله شب میرسد از حق خطاب
خیز غنیمت شمر ای بینوا
ور نه پسِ مرگ تو حسرت خوری
چونک شود جان تو از تن جدا
جفت ببردند و زمین ماند خام
هیچ ندارد جز خار و گیا
من شدم از دست تو باقی بخوان
مست شدم سر نشناسم ز پا
شمس حق مفخر تبریزیان
بستم لب را تو بیا برگشا