هین که منم بر در در برگشا
بستن در نیست نشان رضا
شاعر در این شعر به درگاهی اشاره میکند که در آن، عشق و وصال به معشوق در انتظار است. او به دلیلی معتقد است که باید درب دل را باز کرد تا پیوندی عمیق برقرار شود. با استفاده از تصاویری چون آتش و کبریت، شاعر میگوید که نور و عشق باید از دل بیرون بیاید و ارتباطی مستمر برقرار کند. در اواسط شعر، به هویت مشترک و وحدت وجودی میان عاشق و معشوق اشاره میکند و بر اهمیت درک این پیوند تأکید میکند. در نهایت، به تأمل در عمق عشق و وصال میپردازد و از اهمیت رویارویی با معشوق میگوید تا حقیقت عشق به ظهور برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هین که منم بر در در برگشا
بستن در نیست نشان رضا
در دل هر ذره تو را درگهیست
تا نگشایی بود آن در خفا
فالق اصباحی و رب الفلق
باز کنی صد در و گویی درآ
نی که منم بر در بلک توی
راه بده در بگشا خویش را
آمد کبریت بر آتشی
گفت برون آ بر من دلبرا
صورت من صورت تو نیست لیک
جمله توام صورت من چون غطا
صورت و معنی تو شوم چون رسی
محو شود صورت من در لقا
آتش گفتش که برون آمدم
از خود خود روی بپوشم چرا
هین بستان از من تبلیغ کن
بر همه اصحاب و همه اقربا
کوه اگر هست چو کاهش بکش
داده امت من صفت کهربا
کاه ربای من که میکشد
نه از عدم آوردم کوه حرا
در دل تو جمله منم سر به سر
سوی دل خویش بیا مرحبا
دلبرم و دل برم ایرا که هست
جوهر دل زاده ز دریای ما
نقل کنم ور نکنم سایه را
سایه من کی بود از من جدا
لیک ز جایش ببرم تا شود
وصلت او ظاهر وقت جلا
تا که بداند که او فرع ماست
تا که جدا گردد او از عدا
رو بر ساقی و شنو باقیش
تات بگوید به زبان بقا