چه شدی گر تو همچو من شدییی عاشق ای فتا
همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا
این شعر به معشوقی اشاره دارد که عشق و جنون را تجربه میکند. شاعر از حال و هوای عاشقانه خود میگوید و به حالت جنونآلود و فاصلهاش از دنیا و رفاقتها اشاره میکند. او از چشمانش که همیشه به یاد معشوق است صحبت میکند و حس میکند که خود را به راحتی از دنیای مادی جدا کرده است. این عشق، عمیق و غیرقابل درمان است و حتی پزشکان هم نمیتوانند آن را درمان کنند. در نهایت، شاعر از جستجوی شکر و لذت واقعی عشق صحبت میکند که در آن محو میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه شدی گر تو همچو من شدییی عاشق ای فتا
همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا
ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان
که دو صد نور میرسد به دو دیده از آن لقا
ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی
که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را
چو بر این خلق میتنم مثل آب و روغنم
ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا
ز هوسها گذشتیی به جنون بسته گشتیی
نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا
که طبیبان اگر دمیبچشندی از این غمی
بجهندی ز بند خود بدرندی کتابها
هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر
که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا