بگشا در بیا درآ که مبا عیش بیشما
به حق چشم مست تو که توی چشمه وفا
در این شعر، شاعر به عیش و زندگی شاد بدون معشوق اشاره میکند و به زیبایی چشمان او و وفای او میپردازد. او از معشوقش میخواهد که زلفهای خود را بگشاید و بر او یاری کند. شاعر در پی معشوقش میدود و احساس میکند که در عشق به او دچار مشکل شده است. معشوق در پاسخ به او میگوید که نباید به دنبال او باشد، اما شاعر همچنان مجذوب اوست. شاعر به عشقاش به معشوق افتخار میکند و آن را به آیات و نشانههای الهی تشبیه میکند. او همچنین از دل شکسته و جدایی از جان صحبت میکند و میگوید که باید در طلب عشق پافشاری کند. در انتها، شاعر بر اهمیت دلبستگی به معشوق و رهایی از قید و بندهای دنیوی تاکید میکند و میگوید که عشق حقیقی انسان را از مشغلههای مادی آزاد میسازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بگشا در بیا درآ که مبا عیش بیشما
به حق چشم مست تو که توی چشمه وفا
سخنم بسته میشود تو یکی زلف برگشا
انا و الشمس و الضحی تلف الحب و الولا
انا فی العشق آیه فاقرونی علی الملا
امه العشق فاعرجوا دونکم سلم الهوی
دیدمش مست میگذشت گفتم ای ماه تا کجا؟
گفت نی همچنین مکن همچنین در پیَم بیا
در پیَش چون روان شدم دور شد تیز تیزپا
در پی گام تیز او چه محل باد و برق را
انا منذ رایتهم انا صرت بلا انا
صوره فی زجاجه نور الارض و السما
رکب القلب نوره فجلی القلب و اصطفی
کل من رام نوره استضا مثله استضا
کیف یلقاه غیره کل من غیر فنا
تو بیا بیتو پیش من که تو نامحرمی تو را
به ثنا لابه کردمش گفتم ای جان جان فزا
گفت یک دم ثنا مگو که دوی هست در ثنا
تو دو لب از دوی ببند بگشا دیده بقا
ز لب بسته گر سخن بگشاید گشا گشا
«ان علینا بیانه» تو میا در میان ما
چو در خانه دید تنگ بکند مرد جامهها
نی که هر شب روان تو ز تنت میشود جدا؟
به میان روان تو صفتی هست ناسزا
که گر آن ریگ نیستی نامدی باز چون صبا
شب نرفتی دوان دوان به لب قلزم صفا
بازآمد و تا ویست بنده بندهست خدا خدا
ماند در کیسه بدن چو زر و سیم ناروا
جان بنه بر کف طلب که طلب هست کیمیا
تا تن از جان جدا شدن مشو از جان جان جدا
گرچه نی را تهی کنند نگذارند بینوا
رو پی شیر و شیر گیر که علییی و مرتضی
نیست بودی تو قرنها، بر تو خواندند هل اتی
خط حق است نقشِ دل، خط حق را مخوان خطا
الفی لا شود و تو ز الف لام گشت لا
هله دست و دهان بشو که لبش گفت الصلا
چو به حق مشتغل شدی فارغ از آب و گل شدی
چو که بیدست و دل شدی دست درزن در این ابا