برفت یار من و یادگار ماند مرا
رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا
شاعر در این شعر از غم جدایی یار و عشق خود صحبت میکند و احساسات دردناک ناشی از دوری را توصیف میکند. او به یاد یار و ویژگیهای زیبای او اشاره میکند و از عواطف عمیقش میگوید. شاعر به کنایه به یعقوب و جداییاش از یوسف میپردازد و احساس میکند که عشقش او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. او همچنین به مسالههای وجودی و اهمیت عشق در زندگی اشاره میکند و در نهایت همچنان امیدوار به دعا و ارتباط با معشوق میباشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برفت یار من و یادگار ماند مرا
رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا
دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم
فرات و کوثر آب حیات جان افزا
چرا رخم نکند زرگری چو متصلست
به گنج بیحد و کان جمال و حسن و بها
چراست وااسفاگوی زانک یعقوبست
ز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا
ز ناز اگر برود تا ستاره بار شوم
رسد چو میزندش آفتاب طال بقا
اگر چیم ز چراگاه جان برون کردست
کجاست زهره و یارا که گویمش که چرا
الست عشق رسید و هر آن که گفت بلی
گواه گفت بلی هست صد هزار بلا
بلا درست و بلادر تو را کند زیرک
خصوص در یتیمی که هست از آن دریا
منم کبوتر او گر براندم سر نی
کجا پرم نپرم جز که گرد بام و سرا
منم ز سایه او آفتاب عالمگیر
که سلطنت رسد آن را که یافت ظل هما
بس است دعوت دعوت بهل دعا میگو
مسیح رفت به چارم سما به پر دعا