چه خیره مینگری در رخ من ای برنا
مگر که در رخمست آیتی از آن سودا
در این شعر، شاعر به مواجهه با عشق و احساسات عمیق خود اشاره میکند. او از نگاه جوانی که به چهرهاش مینگرد صحبت میکند و به این فکر میکند که آیا در چهرهاش نشانی از عشق را میبیند. شاعر همچنین به تمایل و آرزوی خود برای رسیدن به آب زندگی (آب خضر) اشاره دارد و حسرت دل و وفا را بیان میکند. او از درد و نالههای خود در دعا سخن میگوید و احساس بیقراری خود را نسبت به کمبود عشق و وفا توضیح میدهد. در نهایت، شاعر به شدت شوق و سرگشتگیاش در این مسیر عاشقانه اشاره میکند و از دانایی و حکمت معشوق خود درخواست میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه خیره مینگری در رخ من ای برنا
مگر که در رخمست آیتی از آن سودا
مگر که بر رخ من داغ عشق میبینی
میان داغ نبشته که نحن نزلنا
هزار مَشک همیخواهم و هزار شکم
که آب خضر لذیذست و من در استسقا
وفا چه میطلبی از کسی که بیدل شد
چو دل برفت برفت از پیش وفا و جفا
به حق این دل ویران و حسن معمورت
خوش است گنج خیالت در این خرابه ما
غریو و ناله جانها ز سوی بیسویی
مرا ز خواب جهانید دوش وقت دعا
ز ناله گویم یا از جمال ناله کنان
ز ناله گوش پرست از جمالش آن عینا
قرار نیست زمانی تو را برادر من
ببین که میکشدت هر طرف تقاضاها
مثالِ گویی اندر میان صد چوگان
دوانه تا سر میدان و گه ز سر تا پا
کجاست نیت شاه و کجاست نیت گوی
کجاست قامت یار و کجاست بانگ صلا
ز جوش شوق تو من همچو بحر غریدم
بگو تو ای شه دانا و گوهر دریا