کجاست مطرب جان تا ز نعرههای صلا
درافکند دم او در هزار سر سودا
در این شعر، شاعر از عشق و جستجوی محبوب صحبت میکند و به حالات مشکلات و دردهای عشق اشاره میکند. او از اینکه چگونه توبه و پشیمانی نتوانستهاست او را از عشق دور کند، میگوید. همچنین، در توصیف زیبایی محبوب، آن را به خورشید تشبیه میکند و بیان میکند که عشق قدیمیاش دارویی ندارد و دردی است که تنها او میتواند آن را تحمل کند. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که در مواجهه با حقایق زندگی، صحبت کردن درباره عشق و دردهایش امری ضروری است و به دیگران نیز میآموزد که این احساسات را بشنوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کجاست مطرب جان تا ز نعرههای صلا
درافکند دم او در هزار سر سودا
بگفتهام که نگویم ولیک خواهم گفت
من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا
اگر زمین به سراسر بروید از توبه
به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا
از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد
علو موج چو کهسار و غره دریا
میان ابروت ای عشق این زمان گرهیست
که نیست لایق آن روی خوب، از آن بازآ
مرا بهجمله جهان کارِ کس نیاید خوش
که کارهای تو دیدم مناسب و همتا
چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق
ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا
حلاوتیست در آن آب بحر زَخّارت
که شد از او جگرِ آب را هم استسقا
خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد
چو درد عشق قدیم است، ماند بی ز دوا
وگر دوا بود این را، تو خود روا داری
به کاهگل که بیندوده است بام سما؟
کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش
چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا؟
چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه
میان زهرگیاهی چرا چرند چرا؟
دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست
به جان جمله مردان بگو تو باقی را