غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۲۳

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

کجاست مطرب جان تا ز نعره‌های صلا

درافکند دم او در هزار سر سودا

۲

بگفته‌ام که نگویم ولیک خواهم گفت

من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا

۳

اگر زمین به سراسر بروید از توبه

به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا

۴

از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد

علو موج چو کهسار و غره دریا

۵

میان ابروت ای عشق این زمان گرهی‌ست

که نیست لایق آن روی خوب‌، از آن باز‌آ

۶

مرا به‌جمله جهان کار‌ِ کس نیاید خوش

که کارهای تو دیدم مناسب و همتا

۷

چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق

ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا

۸

حلاوتی‌ست در آن آب بحر زَخّارت

که شد از او جگر‌ِ آب را هم استسقا

۹

خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد

چو درد عشق قدیم است‌، ماند بی ز دوا

۱۰

وگر دوا بوداین را‌، تو خود روا داری

به کاه‌گل که بیندوده است بام سما‌؟

۱۱

کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش

چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا‌؟

۱۲

چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه

میان زهر‌گیاهی چرا چرند چرا‌؟

۱۳

دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست

به جان جمله مردان بگو تو باقی را

بازگشت به سروده‌های مولانا