روم به حجره خیاط عاشقان فردا
من درازقبا با هزار گز سودا
در این شعر، شاعر از عشق و حوادث آن سخن میگوید. او به خیاطی اشاره میکند که با مهارت، دلهای عاشقان را میدوزد و از محبت و درد جدایی سخن میگوید. شاعر در جستجوی فهم احساسات خود است و در تضاد و تناقضهای عاشقانه و تأثیر آنها بر دلش حیران است. او به جزئیات عشق و مشکلات آن اشاره کرده و نشان میدهد که عشق میتواند همزمان خوشی و اندوه به همراه داشته باشد. نهایتاً، شاعر از چالشهای فکری و احساسی ناشی از عشق و دلباختگی مینویسد و به پیچیدگیهای این احساس عمیق میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روم به حجره خیاط عاشقان فردا
من درازقبا با هزار گز سودا
ببردت ز یزید و بدوزدت بر زید
بدین یکی کندت جفت و زان دگر عذرا
بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمر
زهی بریشم و بخیه زهی ید بیضا
چو دل تمام نهادی ز هجر بشکافد
به زخم نادره مقراض اهبطوا منها
ز جمع کردن و تفریق او شدم حیران
به ثبت و محو چو تلوین خاطر شیدا
دلست تخته پرخاک او مهندس دل
زهی رسوم و رقوم و حقایق و اسما
تو را چو در دگری ضرب کرد همچو عدد
ز ضرب خود چه نتیجه همیکند پیدا
چو ضرب دیدی اکنون بیا و قسمت بین
که قطرهای را چون بخش کرد در دریا
به جبر جمله اضداد را مقابله کرد
خمش که فکر دراشکست زین عجایبها