غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۱

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا

باز گلِ لعل‌پوش می‌بدراند قبا

۲

بازرسیدند شاد زان سوی عالم چو باد

مست و خرامان و خوش سبزقبایان ما

۳

سروِ علمدار رفت سوخت خزان را به تفت

وز سر کُه رخ نمود لالهشیرین‌لقا

۴

سنبله با یاسمین گفت سلامٌ علیک

گفت علیک السلام در چمن آ ای فتا

۵

یافته معروفیی هر طرفی صوفیی

دست‌زنان چون چنار رقص‌کنان چون صبا

۶

غنچه چو مستوریان کرده رخ ِخود نهان

باد کشد چادرش کای سره رو برگشا

۷

یار در این کوی ما آب در این جوی ما

زینت نیلوفری تشنه و زردی چرا ؟

۸

رفت دیِ روتُرُش کشته شد آن عیش‌کُش

عمر تو بادا دراز ای سمنِ تیزپا

۹

نرگس در ماجرا چشمک زد سبزه را

سبزه سخن فهم کرد گفت که فرمان تو را

۱۰

گفت قَرَنفُل به بید من ز تو دارم امید

گفت عزبخانه‌ام خلوتِ توست الصلا

۱۱

سیب بگفت ای ترنج از چه تو رنجیده‌ای ؟

گفت من از چشم بد می‌نشوم خودنما

۱۲

فاخته با کو و کو آمد کان یار کو

کردش اشارت به گل بلبلِ شیرین‌نوا

۱۳

غیر بهار ِجهان هست بهاری نهان

ماه‌رخ و خوش‌دهان باده بده ساقیا

۱۴

یا قمرا طالعا فی الظلمات الدجی

نور مصابیحه یغلب شمس الضحی

۱۵

چند سخن ماند لیک بی‌گه و دیرست نیک

هر چه به شب فوت شد آرم فردا قضا

بازگشت به سروده‌های مولانا