ای همه خوبی تو را پس تو که رایی که را ؟
ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا ؟
این شعر به زیبایی و خوبی اشاره دارد و سوالاتی را درباره وجود معشوق مطرح میکند. شاعر در تلاش است تا نشان دهد که حتی در میان زیباییهای طبیعت (مانند گل و سرو)، معشوق اصلی کجاست. او از گل و گیاهان میخواهد که نشانی از معشوق بدهند، ولی هیچکدام توانایی جواب دادن را ندارند. در ادامه، شاعر به دنیای پر از شلوغی و هیاهو اشاره میکند، جایی که در میکده، همه در جستجوی چیزی هستند، اما هیچکس به حقیقت دست نمییابد. شاعر بر این باور است که وجود معشوق بر همه چیز سایه میافکند و زیباییهای طبیعی در مقایسه با او هیچ هستند. در نهایت، او به زیبایی معشوق و عجز انسان در درک و دستیابی به او اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای همه خوبی تو را پس تو که رایی که را ؟
ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا ؟
سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد
گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا
از کف تو ای قمر باغِ دهان پرشکر
وز کف تو بیخبر با همه برگ و نوا
سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید
نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را
مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند
سبزه اگر تیز راند هیچ ندارد دوا
شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود
ابر حریفِ گیاه، صبر حریف صبا
هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده
لیک در این میکده پای ندارند پا
هر طرفیام بجو هر چه بخواهی بگو
ره نبَری تار مو تا ننمایم هدی
گرم شود روی آب از تپش آفتاب
باز هَمَش آفتاب برکشد اندر علا
بر برَدَش خرد خرد تا که ندانی چه بُرد
صاف بدزدد ز دُرد شعشعه دلربا
زین سخن بوالعجب بستم من هر دو لب
لیک فلک جمله شب میزندت الصلا