چند گریزی ز ما ؟ چند روی جا به جا ؟
جان تو در دست ماست همچو گلوی عصا
در این شعر، شاعر به مبحث حیات و مرگ میپردازد و تأکید میکند که زندگی بسیار گذراست. او از ناپایداری دنیا و بیوفاییهای آن صحبت میکند و میگوید که انسانها به دنبال چیزهای فانی مثل ثروت و مال هستند در حالی که در نهایت همه چیز به فنا میرسد. شاعر هشدار میدهد که باید به حقیقت زندگی توجه کنیم و از قید و بندهای دنیا رهایی یابیم. او به یک نوع دلتنگی و ناامیدی نسبت به وضعیت انسانها اشاره میکند که به نوعی به خمودگی و سکون دچار شدهاند. در نهایت، شاعر خواستار بیداری و آگاهی از حقیقت وجودی خود میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چند گریزی ز ما ؟ چند روی جا به جا ؟
جان تو در دست ماست همچو گلوی عصا
چند بکردی طواف گرد جهان از گزاف
زین رمه پُر ز لاف هیچ تو دیدی وفا ؟
روز دو سه ای زحیر گِردِ جهان گشته گیر
همچو سگانْ مردهگیر گُرْسِنِه و بینوا
مردهدل و مردهجو چون پسرِ مردهشو
از کفنِ مردهایست در تنِ تو آن قبا
زنده ندیدی که تا مرده نماید تو را
چند کِشی در کنار صورتِ گرمابه را ؟
دامنِ تو پرسفال پیش تو آن زر و مال
باورم آنگه کنی که اجل آرد فنا
گویی که زر کهن من چه کنم بخش کن
من به سما میروم نیست زر آن جا روا
جغد نهای بلبلی از چه در این منزلی ؟
باغ و چمن را چه شد سبزه و سرو و صبا