از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
هر ذره خاک ما را آورد در علالا
این شعر به تمجید از عشق و ارتباط روحانی با حقیقت میپردازد. شاعر با بیان احساسات عمیق خود، به تاثیرات عشق و وجود الهی اشاره میکند. او میگوید که باران عشق، روح و دل او را شفاف و روشن کرده و دوری از عشق را دردناک میداند. همچنین به زیبایی و نورانیت معشوق اشاره میکند و عشق را همچون حیات میداند که موجب شادابی و رونق زندگی میشود. در نهایت، شاعر بر این باور است که تنها حقیقتی که باقی میماند عشق حقیقی الهی است که همه چیز را شامل میشود و این عشق هرگز نابود نمیشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
هر ذره خاک ما را آورد در علالا
سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته
چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی
اشکوفهها شکفته وز چشم بد نهفته
غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا
ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی
چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا
ابرت نبات بارد جورت حیات آرد
درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا
ای عشق با توستم وز باده تو مستم
وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی
ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد
سروت اگر بخوانم آن راستست الا
سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد
جز اصل اصل جانها اصلی ندارد اصلا
خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی
گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا
گویند جمله یاران باطل شدند و مردند
باطل نگردد آن کاو بر حق کند تولا
این خندههای خلقان برقیست دُم بریده
جز خندهای که باشد در جان ز رب اعلا
آب حیات، حق است وان کاو گریخت در حق
هم روح شد غلامش، هم روحِ قدس، لالا