از یکی آتش برآوردم تو را
در دگر آتش بگستردم تو را
این شعر از شاعر، به نوعی عشق و جاذبهای که نسبت به معشوق دارد را توصیف میکند. شاعر میگوید که مانند آتش، احساساتش را برای معشوقش شعلهور کرده و در دلش مانند کلامی زیبا، او را پرورش داده است. هرچند معشوق از او خبر ندارد، اما شاعر به عنوان یک جادوگر، جادویی در عشق خود به وجود آورده است. او همچنین به محافظت از زیبایی معشوق اشاره کرده و سعی دارد که از آسیبهای خارجی جلوگیری کند. در نهایت، او به تأثیر مثبت و جوانی که این عشق بر زندگیاش گذاشته، اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از یکی آتش برآوردم تو را
در دگر آتش بگستردم تو را
از دل من زادهای همچون سخن
چون سخن آخر فروخوردم تو را
با منی وز من نمیداری خبر
جادو ام من جادویی کردم تو را
تا نیفتد بر جمالت چشم بد
گوش مالیدم بیازردم تو را
دائم اقبالت جوان شد ز آنچ داد
این کف دست جوانمردم تو را