کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را
ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا
در این شعر، شاعر از رنج و درد دل خود سخن میگوید و از "مسیح" میخواهد که به یاری او بیاید و بداند که در چه حالتی قرار دارد. شاعر با اشاره به گناهان و رنجهای خود، از "مسیح" میخواهد که به جای مجازات، او را ببخشد و محبت کند. او تأکید میکند که تنها با آمدن و نمایاندن خود، میتواند آرامش و شفا را به او و دلهای رنجور دیگران بازگرداند. شاعر به اهمیت وجود "مسیح" به عنوان منبع حیات و شفای جانها اشاره میکند و از او میخواهد تا به سرعت به یاری برسد، زیرا در غیر این صورت، دلها همچنان در رنج و درد باقی خواهند ماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را
ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا
دست خود بر سر رنجور بنه که چونی
از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا
آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدهست
گستران بر سر او سایه احسان و رضا
این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدهست
لیک زآن لطف به جز عفو و کرم نیست سزا
آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی
مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا
تا تو برداشتهای دل ز من و مسکن من
بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا
تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی
سپه رنج گریزند و نمایند قفا
به طبیبش چه حواله کنی؟ ای آب حیات
از همان جا که رسد درد همان جاست دوا
همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه
کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا؟!
ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان
جوی ما خشک شدهست آب از این سو بگشا
جز از این چند سخن در دل رنجور بماند
تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا