ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را
داد گلزار جمالت جان شیرین خار را
شاعر در این شعر به ستایش و تعریف از محبوب خود میپردازد و او را منبع زیبایی و فخر میداند. او با اشاره به اینکه جمال محبوبش جان را شیرین میکند، نشان میدهد که عشق او عمیق و روحافزا است. شاعر از شور و اشتیاق خود نسبت به محبوب میگوید و بیان میکند که عقل و روح انسان حتی در عشق گم میشوند. او همچنین به تأثیرات مثبت عشق بر انسانها و جایگاه رهبانان اشاره میکند و به غاری پرنور که مختص عاشقان است، نیز اشاره دارد. شاعر در نهایت به غم هجران و تأثیر آن بر دنیا میپردازد و شعلههای عشق را با آتش میسنجد که هرگز خاموش نخواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را
داد گلزار جمالت جان شیرین خار را
ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو
در سجودافتادگان و منتظر مر بار را
عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند
چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را
گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها
کس ندیدی خالی از گل سالها گلزار را
محو میگردد دلم در پرتو دلدار من
مینتانم فرق کردن از دلم دلدار را
دایما فخرست جان را از هوای او چنان
کو ز مستی مینداند فخر را و عار را
هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف
کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را
گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو
نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را
چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد
ای وصال موسی وش اندرربا این مار را
ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو
رشک نور باقیست صد آفرین این نار را