درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
بی سر و سامانی عشقش بود سامان ما
این شعر درباره عشق و زیبایی شمس الدین است که همواره منبع آرامش و سرور میباشد. شاعر به تأثیر عمیق عشق او بر جان و دل انسانها اشاره کرده و میگوید که در مستی عشقش، جان و دل انسان به آسانی گم میشود. همچنین زیبایی و محبتی که شمس الدین به دیگران میبخشد، باعث شده که انسانها در حیرت بمانند. شاعر از خداوند شکرگزاری میکند که این محبت و لطف همچون چشمهای زنده در دلها جاری است و عشق او قادر است تا به خوبی روح را از چنگ عقل رهایی بخشد. در نهایت، با اشاره به نرگس و ریحان، شاعر نشان میدهد که عشق شمس الدین منبعی از زیبایی و زندگی است که از زمین تبریز میروید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
بی سر و سامانی عشقش بود سامان ما
آن خیال جان فزای بخت ساز بینظیر
هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما
در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان
گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما
صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود
کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما
خوش خوش اندر بحر بیپایان او غوطی خورد
تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما
شکر ایزد را که جمله چشمهٔ حیوانها
تیره باشد پیش لطف چشمهٔ حیوان ما
شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار
پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما
دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را
ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما
پس برآرد نیش خونی کز سرش خون میچکد
پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما
در دهان عقل ریزد خون او را بردوام
تا رهاند روح را از دام و از دستان ما
تا بشاید خدمت مخدوم جانها شمس دین
آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما
تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب
تا ببیند حال اولیان و آخریان ما
شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد
کز زمینش میبروید نرگس و ریحان ما