جمله یارانِ تو سنگند و توی مرجان چرا ؟
آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا ؟
این شعر به بررسی تضادهای عشق و مسائل انسانی میپردازد. شاعر با استفاده از نمادهای مختلف نشان میدهد که یاران در کنار هم هستند و هر کس جایگاه خاصی دارد. او از عشقی که جان را درگیر میکند، سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که عقل نمیتواند زیبایی عشق را درک کند. شاعر به وحدت انسان و عشق الهی اشاره میکند و بر این باور است که هیچ دلیلی بهتر از زیبایی معشوق وجود ندارد. او همچنین به این اندیشه میرسد که در هر ویرانی امیدی برای یافتن گنج حق نهفته است و بدون تعادل، هیچ چیز در جهان معنا ندارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که زندگی و عشق پایانی ندارند و همواره در حال تحول هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جمله یارانِ تو سنگند و توی مرجان چرا ؟
آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا ؟
چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک میزنند
چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا ؟
با خیالت جزو جزوم میشود خندان لبی
میشود با دشمن تو مو به مو دندان چرا ؟
بی خط و بیخالِ تو این عقل امی میبَود
چون ببیند آن خطت را میشود خطخوان چرا ؟
تن همیگوید به جان پرهیز کن از عشق او
جانْش میگوید حذر از چشمه حیوان چرا ؟
روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدست
جان به تو ایمان نیارد با چنین بُرهان چرا ؟
کو یکی بُرهان که آن از روی تو روشنترست ؟
کف نبُرَّد کفرها زین یوسف کنعان چرا ؟
هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبت
برنروید هیچ از شهدانهی احسان چرا ؟
هر کجا ویران بوَد آن جا امید گنج هست
گنج حق را مینجویی در دلِ ویران چرا ؟
بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان
جمله موزونند عالم نبوَدَش میزان چرا ؟
گیرم این خربندگانْ خود بارِ سرگین میکشند
این سواران باز میمانند از میدان چرا ؟
هر ترانه اوّلی دارد دلا و آخری
بس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا ؟