با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی!؟ چرا ؟
گوهری باشی و از سنگی فرومانی!؟ چرا ؟
در این شعر، شاعر به تردید و تضاد درونی انسان اشاره میکند و از ضرورت شناخت و آگاهی نسبت به خود سخن میگوید. او از فرد میپرسد که چرا باید در وجود خود فرودست باشد و از ماهیت حقیقیاش غافل بماند. شاعر به تمثیلهایی نظیر سنگ و گوهر، جان و بدن اشاره میکند و بر اهمیت احساس و عشق در روابط انسانی تأکید میکند. همچنین بر این نکته تأکید میکند که حقیقت وجودی انسان فراتر از ظواهر است و در نهایت، عشق و فهم عمیق از خود و دیگران را به عنوان اصل و اساس زندگی مطرح میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی!؟ چرا ؟
گوهری باشی و از سنگی فرومانی!؟ چرا ؟
میکشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی
چون نه مرداری تو بلک بازِ جانانی، چرا ؟
دیدهات را چون نظر از دیدهی باقی رسید
دیدهات شرمین شود از دیدهی فانی!؟ چرا ؟
آن که او را کس به نسیه و نقد نستانَد به خاک
این چنین بیشی کند بر نَقْدهی کانی!؟ چرا ؟
آن سیهجانی که کفر از جانِ تلخش ننگ داشت
زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی، چرا ؟
تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست
آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی، چرا ؟
او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود
تو بر او از غیبْ جان ریزی و میدانی، چرا ؟
چون در او هستی ببینی گویی آن من نیستم
دعوی او چون نبینی گوییاش آنی!؟ چرا ؟
خشمِ یاران فرع باشد اصلشان عشقِ نوست
از برای خشم فرعی اصل را رانی!؟ چرا ؟
شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش
ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی!؟ چرا ؟