غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
این شعر درباره عشق و تاثیرات عمیق آن بر زندگی انسانهاست. شاعر بیان میکند که عشق باعث میشود انسانها به مقامهای بالایی (مانند پادشاهی) نیز نیاز داشته باشند. عاشق از جان و دل برای محبوبش تلاش میکند و آرزو دارد که زیبایی و مقام محبوبش را ببیند. عشق به عنوان معراجی به سوی جمال و زیبایی شناخته میشود و زندگی نیز به آویختن و وصال به محبوب تشبیه میگردد. در نهایت شاعر به عواقب عشق و آشفتهحالی عاشق اشاره میکند و میگوید که عشق همچنان موجب غارت دلها و جانهاست. غزلی که در آن عشق به زیبایی و قدرت الهی و انسانی مربوط میشود و بازتابدهنده درد و لذتی است که به همراه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر
تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان؟
پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را؟
عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال
از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را
زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت
زان همیبینی در آویزان دو صد حلاج را
گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی؟
بنده احبار بخارا خواجه نساج را
بلمه ایهان تا نگیری ریش کوسه در نبرد
هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را
همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه
آنک تلقین میکند شطرنج مر لجلاج را
ای که میرخوان بغراقان روحانی شدی
بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را؟
عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل
عشق دایم میکند این غارت و تاراج را
بس کن ایرا بلبل عشقش نواها میزند
پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را؟