گستاخ مکن تو ناکسان را
در چشم میار این خسان را
این شعر به نقد رفتار انسانهای پست و بیقیمت میپردازد و از خواننده میخواهد که به این افراد توجه نکند. شاعر به عشق و دوستی به عنوان تنها درمان دردها اشاره میکند و معتقد است دیدن دوست مهمترین دلیل زندگی است. او همچنین به روح و احساسات درونی انسانها پرداخته و میگوید که تنها با توجه به درون خود میتوان به حقیقت و اصل وجود پی برد. در نهایت، شاعر خود را به شمس حق و دین نسبت میدهد و به تبریز، شهری که به آسمان تشبیه میکند، افتخار میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گستاخ مکن تو ناکسان را
در چشم میار این خسان را
درزی دزدی چو یافت فرصت
کم آرد جامه رسان را
ایشان را دار حلقه بر در
هم نیز نیند لایق آن را
پیشت به فسوس و سخره آیند
از طمع مپوش این عیان را
ایشان چو ز خویش پرغمانند
چون دور کنند ز تو غمان را ؟
جز خلوت عشق نیست درمان
رنج باریک اندهان را
یا دیدن دوست یا هوایش
دیگر چه کند کسی جهان را
تا دیدن دوست در خیالش
میدار تو در سجود جان را
پیشش چو چراغپایه میایست
چون فرصتهاست مر مهان را
وامانده از این زمانه باشی
کی بینی اصل این زمان را
چون گشت گذار از مکان چشم
زو بیند جان آن مکان را
جان خوردی تن چو قازغانی
بر آتش نه تو قازغان را
تا جوش ببینی ز اندرونت
زان پس نخری تو داستان را
نظاره نقد حال خویشی
نظاره درونست راستان را
این حال بدایت طریقست
با گم شدگان دهم نشان را
چون صد منزل از این گذشتند
این چون گویم مر آن کسان را
مقصود از این بگو و رستی
یعنی که چراغ آسمان را
مخدومم شمس حق و دین را
کاو هست پناه انس و جان را
تبریز از او چو آسمان شد
دل گم مکناد نردبان را