بسوزانیم سودا و جنون را
درآشامیم هر دم موج خون را
این شعر به دنبال نشانههایی از عشق و مستی واقعی است و به دعوت به کنار گذاشتن غمها و سوداها میپردازد. شاعر با اشاره به دوزخ و مستی، به تصویر کشیدن حالاتی میپردازد که در آن انسان سنن و قید و بندهای عقل را کنار میگذارد و به دنیای عشق و عرفان وارد میشود. او به دنبال سرّ و حقیقت وجودی است و از جداییهای دنیوی رها میشود تا به درک عمیقتری از عالم برسد. همچنین به شناخت درونی و باطنی اشاره میکند و توصیه میکند که از عشق و حالاتی که به انسان میدهد، لذت ببریم و از ظواهر دنیای مادی بپرهیزیم. شاعر در نهایت، از شمس تبریزی به عنوان کمال و حقیقت یاد میکند و به جستجوی ایمان و حقیقت میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بسوزانیم سودا و جنون را
درآشامیم هر دم موج خون را
حریف دوزخآشامانِ مستیم
که بشکافند سقف سبزگون را
چه خواهد کرد شمع لایزالی
فلک را؟ وین دو شمع سرنگون را؟
فروبُرّیم دست دزد غم را
که دزدیدهست عقل صد زبون را
شراب صرف سلطانی بریزیم
بخوابانیم عقل ذوفنون را
چو گردد مست، حد بر وی برانیم
که از حد بُرد تزویر و فسون را
اگر چه زوبع و استاد جملهست
چه داند حیلهٔ ریب المنون را؟
چنانش بیخود و سرمست سازیم
که چون آید، نداند راه چون را
چنان پیر و چنان عالِم فنا به
که تا عبرت شود لایعلمون را
کنون عالِم شود کز عشق جان داد
کنون واقف شود علم درون را
درون خانه دل او ببیند
ستون این جهان بیستون را
که سرگردان بدین سرهاست گر نه
سکون بودی جهان بیسکون را
تنِ باسَر نداند سرّ کن را
تن بیسر شناسد کاف و نون را
یکی لحظه بنه سر ای برادر
چه باشد از برای آزمون را؟
یکی دم رام کن از بهر سلطان
چنین سگ را، چنین اسب حرون را
تو دوزخ دان خود آگاهی عالم
فنا شو کم طلب این سرفزون را
چنان اندر صفات حق فرورو
که برنایی نبینی این برون را
چه جویی ذوق این آب سیه را؟
چه بویی سبزه این بام تون را؟
خمش کردم نیارم شرح کردن
ز رشک و غیرت هر خام دون را
نما ای شمس تبریزی کمالی
که تا نقصی نباشد کاف و نون را