بیا ای جان نو داده جهان را
ببر از کار عقل کاردان را
این شعر به طور کلی در مورد عشق و جستجوی حقیقت است. شاعر از معشوقش میخواهد که به زندگیاش برگردد و کارهای عقلانی و منطقی را کنار بگذارد. او تشبیهاتی را به کار میبرد، مانند تیر و کمان، برای بیان احساسش. او به عشق و تغییرات آن اشاره میکند و از بام به عنوان نماد جان و زندگی یاد میکند. همچنین به بهار و نور صبح به عنوان نمادهای نویدبخش زندگی اشاره دارد. در نهایت، او به جست و جوی حقیقت و نشانهها میپردازد و به وجود یک مردی اشاره میکند که در جستجوی جوابهاست، در حالی که باید خود به حقیقت نزدیک شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا ای جان نو داده جهان را
ببر از کار عقل کاردان را
چو تیرم تا نپرانی نپرم
بیا بار دگر پر کن کمان را
ز عشقت باز تشت از بام افتاد
فرست از بام باز آن نردبان را
مرا گویند «بامش از چه سوی است؟»
از آن سویی که آوردند جان را
از آن سویی که هر شب جان روان است
به وقت صبح بازآرد روان را
از آن سو که بهار آید زمین را
چراغ نو دهد صبح آسمان را
از آن سو که عصایی اژدها شد
به دوزخ برد او فرعونیان را
از آنسو که تورا این جست و جو خاست
نشان خود اوست میجوید نشان را
تو آن مردی که او بر خر نشسته است
همیپرسد ز خر این را و آن را
خمش کن کاو نمیخواهد ز غیرت
که در دریا درآرد همگنان را