رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
خود فاش بگو یوسف زرّین کمری را
شاعر به مصر میرود و از دلبرش، یوسف زرینکمر، یاد میکند. او زیبایی و شهرت یوسف را ستایش کرده و به قدرت و مهربانیاش اشاره میکند. شاعر به ویژگیهای خاص یوسف اشاره میکند که مثل خضر به دیگران جان تازه میدهد و به ثروت و قدرتی که به جامعه میبخشد، میبالد. او از شبهایی که مهتاب میدرخشد و جرقهای از امید و عشق به دلها میزند سخن میگوید و به آثار و تأثیرات یوسف بر دل و جان اشاره میکند. شاعر بیان میکند که گرچه او در دنیایی پر از نامعقولات است، اما وجود یوسف مظهر خداوندی و جلال است و به وجودش میبالد. عشق و دلدادگی به یوسف چنان عمیق و نافذ است که عقل و دانش دیگر جایی ندارند. شاعر با شور و شوق عشق، عشق به یوسف را برتر از هر عشق دیگری میداند و بر این باور است که در برابر عشق حقیقی، خاموشی و تسلیم لازم است. در پایان، او هشدار میدهد که عشق خود را به هر بیهنری نبازید و خود را به عشق واقعی بسپارید؛ زیرا عشق واقعی، قدرتی فراتر از هر چیز است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
خود فاش بگو یوسف زرّین کمری را
در شهر که دیدهست چنین شهره بتی را؟
در بر که کشیدهست سهیل و قمری را؟
بنشاند به مُلکت مَلِکی بنده بد را
بِخْرید به گوهر کرمش بیگهری را
خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست
کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را
از بهر زبردستی و دولتدهی آمد
نی زیر و زبر کردنِ زیر و زبری را
شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی
مه بوسه دهد هر شبِ انجمشمری را
آثار رسانَد دل و جان را به مؤثّر
حمّالِ دل و جان کند آن شه، اثری را
اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا
هر لحظه زر سرخ کند او حجری را
جانهایِ چو عیسی به سوی چرخ برانند
غم نیست اگر ره نبوَد لاشه خری را
هر چیز گمان بردم در عالم و این نی
کاین جاه و جلالست خدایی نظری را
سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید
تا سرمه کشد چشم عروس سحری را
ما عقل نداریم یکی ذرّه وگر نی
کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را!؟
بیعقل چو سایه پیَت ای دوست دوانیم
کان رویِ چو خورشیدِ تو نبوَد دگری را
خورشید همه روز بدان تیغ گذارد
تا زخم زند هر طرفی بیسپری را
بر سینه نهد عقل چنان دلشکنی را
در خانه کشد روح چنان رهگذی را
دُر هدیه دهد چشم، چنان لعلِ لبی را
رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را
رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو
کاو راست کند چشمِ کژِ کژنگری را
ای پاکدلان با جزِ او عشق مبازید
نتوان دل و جان دادن هر مختصری را
خاموش که او خود بکَشد عاشق خود را
تا چند کَشی دامن هر بیهنری را؟