جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
ای سرو روان بنما آن قامت بالا را
این شعر به دعوت از معشوق و یاری اشاره دارد که با زیبایی و نور خود، زندگی را روشن کند و دلها را پر از شور و نشاط سازد. شاعر از معشوق میخواهد که مانند خورشید، دلها را گرم کند و سایهاش در زندگی انسانها باشد. او همچنین به یاری و رحمت معشوق اشاره میکند که میتواند دردها را درمان کند و زندگی را زیبا سازد. در کل، شعر به عشق و زیبایی و قدرت آن در تغییر زندگی انسانها پرداخت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
ای سرو روان بنما آن قامت بالا را
خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را
خورشید دگر بنما این گنبد خضرا را
رهبر کُنُ جانها را پرزر کُنُ کانها را
در جوش و خروش آور از زلزله دریا را
خورشید پناه آرد در سایه اقبالت
آری چه توان کردن آن سایه عنقا را
مغزی که بد اندیشد آن نقص بسست ای جان
سودای بپوسیده پوسیده سودا را
هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانی
درده تو طبیبانه آن دافع صفرا را
تو بلبل گلزاری تو ساقی ابراری
تو سرده اسراری هم بیسر و بیپا را
یا رب که چه داری تو کز لطف بهاری تو
در کار درآری تو سنگ و که خارا را
افروختهٔ نوری انگیختهٔ شوری
ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را