آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
بنمود بهار نو تا تازه کند ما را
این شعر درباره یک تجربه روحانی و عرفانی است که شاعر از ملاقات با یک معشوق یا حقیقت الهی صحبت میکند. شاعر به گوشهنشینی و دلتنگیها اشاره میکند و از هوای خوش و زیباییهای معشوق سخن میگوید. او با تصاویری از بهار و میخانه، به تلاش برای رسیدن به عشق و آگاهی اشاره میکند و میگوید که این عشق میتواند او را از رنجها نجات دهد. در نهایت، شاعر به آمدن شخصیتی الهی (شمس تبریزی) اشاره میکند که در زندگیاش تحولی عمیق به وجود میآورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
بنمود بهار نو تا تازه کند ما را
بگشاد نشان خود بربست میان خود
پر کرد کمان خود تا راه زند ما را
صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد
صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را
رو سایه سَروَش شو پیش و پس او میدو
گرچه چو درخت نو از بن بکند ما را
گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا
کاول بُکشد ما را و آخر بِکشد ما را
چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان
بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را
بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد
آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را
آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد
وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را
میآید و میآید آن کس که همیباید
وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد
تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را