چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما
این شعر بیانگر احساس عمیق عاشقانه و اندوهی ناشی از جدایی است. شاعر نگران است که معشوقش ممکن است فردا دست او را بگیرد و او را از تنهایی بیرون آورد. او به وجود معشوق خود وابسته است و بدون او زندگی برایش بیمعنا به نظر میرسد. شاعر از درد هجران و عدم خوشحالیاش در زندگی میگوید و ابراز میکند که حتی تصور جدایی از معشوقش برایش غیرقابل باور و دردناک است. او از محبوبش میخواهد که به او توجه کند و از عذاب جدایی رهایش دهد. در پایان، شاعر به موسیقی و آواز اشاره میکند و میخواهد که در غم خود، صدای ساز و نوازندگی بشنود، تا شاید بتواند زخمهای عشقش را تسکین دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما
درآید جان فزای من گشاید دست و پای من
که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا
بدو گویم به جان تو که بیتو ای حیات جان
نه شادم میکند عشرت نه مستم میکند صهبا
وگر از ناز او گوید برو از من چه میخواهی
ز سودای تو میترسم که پیوندد به من سودا
برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن
که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا
تو میدانی که من بیتو نخواهم زندگانی را
مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی
مرا باور نمیآمد که از بنده تو برگردی
همیگفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا
توی جان من و بیجان ندانم زیست من باری
توی چشم من و بیتو ندارم دیده بینا
رها کن این سخنها را بزن مطرب یکی پرده
رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا