تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا؟
در این اشعار، شاعر به توصیف عشق و فراقی میپردازد که هیچگاه از آن سیر نمیشود. او از درد و رنج ناشی از دوری معشوق صحبت میکند و به محبت و عطوفت خداوند اشاره میکند. عشق را به دریا و خود را به ماهی تشبیه میکند که نمیتواند از آن جدا شود. همچنین، بیان میکند که جهان بدون حضور معشوق، عذابآور است و در نهایت به جلال و عظمت عشق و مقامهای بلندی که در عشق به دست میآید، اشاره میکند. شاعر همچنین به شخصیت "شمس تبریزی" به عنوان نماد عشق الهی و عرفانی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا؟
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد؟
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا؟
بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
توی دریا، منم ماهی، چنان دارم که میخواهی
بکن رحمت، بکن شاهی، که از تو ماندهام تنها
ایا شاهنشه قاهر! چه قحط رحمتست آخر؟
دمی که تو نهای حاضر گرفت آتش چنین بالا
اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند
کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا
عذابست این جهان بی تو، مبادا یک زمان بی تو
به جان تو که جان بی تو، شکنجهست و بلا بر ما
خیالت همچو سلطانی، شد اندر دل خرامانی
چنانک آید سلیمانی، درون مسجد اقصی
هزاران مشعله بر شد، همه مسجد منور شد
بهشت و حوض کوثر شد، پر از رضوان پر از حورا
تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه
پر از حورست این خرگه نهان از دیدهٔ اعما
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا؟
زهی عنقای ربانی، شهنشه شمس تبریزی
که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا