رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
فروبُرّید ساعدها برای خوب کنعان را
در این شعر، شاعر به ورود یک شخصیت برجسته (شاید اشاره به پیامبر یا پادشاهی) اشاره میکند و از حاضران میخواهد که برای استقبال از او آماده شوند. او درباره عشق و قربانی کردن جان به خاطر محبوب سخن میگوید. شاعر به احساسات خود میپردازد و بیان میکند که عشق او را از راه راست منحرف کرده و به بیهویتی رسانده است. او به تفاوت میان روح و جسم اشاره میکند و میگوید که در قلب خود میداند که حقیقت چیست، حتی اگر جسم او را از درک حقیقت بازدارد. شاعر به یاران خود خطاب میکند که باید فرصتی برای ایثار و فداکاری فراهم کنند و در نهایت به موضوع دعا و بیان حاجات به شخصیت مورد نظر میپردازد. این شعر پر از تمثیل و معانی عمیق هست که عشق، تنهایی و جستجوی حقیقت را بررسی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
فروبُرّید ساعدها برای خوب کنعان را
چو آمد جانِ جانِ جان، نشاید برد نام جان
به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
بدم بیعشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی
بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را
اگر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست
چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را
هلا یاران که بخت آمد گَهِ ایثارِ رخت آمد
سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را
بِجَه از جا چه میپایی چرا بیدست و بیپایی
نمیدانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را
بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت
سلیمان خود همیداند زبان جمله مرغان را
سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده
ولیکن اوشْ فرماید که گرد آور پریشان را