دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و نشان دادن دردهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر از معشوق خود که به او لطف میکند، سخن میگوید و احساس ناامیدی و رنج خود را با زیبا توصیف میکند. او از تجربههای شیرین و تلخ عشق میگوید و تأثیر عمیق و شگفتانگیز آن را بر زندگیاش بیان میکند. احساسات عاشقانه، رنج و سرخوشیها، و چگونگی تأثیر این احساسات بر روح و جان انسان در این شعر به خوبی تجلی یافته است. شاعر با حسرت و اشتیاق به یاد معشوق میافتد و از زیباییهای عشق سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را
جوش نمود نوش را نور فزود دیده را
گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من
من نفروشم از کرم بنده خودخریده را
بین که چه داد میکند بین چه گشاد میکند
یوسف یاد میکند عاشق کف بریده را
داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد
بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را
عاجز و بیکسم مبین اشک چو اطلسم مبین
در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را
هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب
صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را
چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او
چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را
وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود
پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را
کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند
سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را
جام می الست خود خویش دهد به مست خود
طبل زند به دست خود باز دل پریده را
بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش
چون که عصیده میرسد کوته کن قصیده را
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن
در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را