کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مرا
طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درد ناشی از جدایی است. شاعر از کاهلی و ناامیدیاش سخن میگوید که بر روح و جانش تأثیر گذاشته است. او از خورشید به عنوان نشانهای از عشق و زندگی یاد میکند و به چرخ فلک که نمادی از سرنوشت است، چالشهای زندگی را نسبت میدهد. شاعر احساس میکند که زیبایی و عشق محبوبش او را از همه چیز غریب کرده و درد جدایی را به شدت حس میکند. او در عین حال به جستجوی وصال و امید به بازگشت به محبوبش ادامه میدهد و در نهایت، دردی را که از جدایی میکشد به سرنوشت یا قضا و قدر نسبت میدهد. اشعار او همچنین به تمثیلهایی درباره علم، عشق و احساسات انسانی مملو از عشق و غم پرداختهاند. در نهایت، شاعر به رابطه پیچیده انسانی اشاره میکند، جایی که عشق و درد به هم تنیده شدهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مرا
طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان
بر صفت گل به شکر پخت و بپرورد مرا
گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیم
گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا
ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را
ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا
تشنه و مستسقی تو گشتهام ای بحر چنانک
بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا
حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهان
فردی تو چون نکند از همگان فرد مرا
رفتم هنگام خزان سوی رزان دست گزان
نوحه گر هجر تو شد هر ورق زرد مرا
فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را
شهره آفاق کند این دل شبگرد مرا
راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا
بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا
صبح دم سرد زند از پی خورشید زند
از پی خورشید تو است این نفس سرد مرا
جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند
جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا
بنده آنم که مرا بیگنه آزرده کند
چون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا
هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر است
عشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا
اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکن
گرچه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا