غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را

لابه‌گری می‌کنمت راه تو زن قافله را

۲

مست و خوش و شاد توام حاملهٔ داد توام

حامله‌گر بار نهد جرم منه حامله را

۳

هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر

هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را

۴

می‌کشد آن شه رقمی دل به کفَش چون قلمی

تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را

۵

آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه

آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را

۶

همچو کتابی‌ست جهان جامع احکام نهان

جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را

۷

شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش

باز کن از گردن خر مشغلهٔ زنگله را

بازگشت به سروده‌های مولانا