غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۸

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

رستم از این نفْس و هوا زنده بلا مرده بلا

زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا

۲

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

۳

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر

پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

۴

ای خمشی مغز منی پردهٔ آن نغز منی

کم‌تر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا

۵

بر دِه ویران نبود عشر زمین کوچ و قَلان

مست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا

۶

تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من

تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا

۷

مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر

خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا

۸

آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام

دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

۹

دست فشانم چو شجر چرخ‌زنان همچو قمر

چرخ من از رنگ زمین پاک‌تر از چرخ سما

۱۰

عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم

چون که خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا

۱۱

دلق من و خرقهٔ من از تو دریغی نبوَد

و‌آن که ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را

۱۲

از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم

چشمهٔ خورشید بوَد جرعهٔ او را چو گدا

۱۳

من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو

ز‌آن که تو داوود دمی‌، من چو کهم رفته ز جا

بازگشت به سروده‌های مولانا