هر لحظه وحی آسمان آید به سر جانها
کاخر چو دردی بر زمین تا چند میباشی برآ
این متن به مضامین روحانی و فلسفی اشاره دارد و به جستجوی معنای عمیق زندگی میپردازد. به بیان شاعر، وحی آسمانی بهطور مداوم به جانها میرسد و انسانها باید از دردها و مشکلات دنیایی عبور کنند تا به حقیقت و صفا برسند. او به تصویر شعله و دود اشاره میکند تا نشان دهد که وجود انسانی ممکن است همچون شعله نورانی باشد، ولی در عین حال دچار اضداد و مشکلاتی چون دود است. با کاهش بارهای اضافی زندگی، انسان میتواند به نور وجود خویش دست یابد. در نهایت، شاعر به جانهای تشنه و مشتاق یادآور میشود که باید به ریشههای خویش و حقیقت نهایی زندگی رجوع کنند و از سفر دنیایی به مقام والای خود باز گردند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر لحظه وحی آسمان آید به سر جانها
کاخر چو دردی بر زمین تا چند میباشی برآ
هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود
آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود
تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر
چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری
از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک
خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
باد شمالی میوزد کز وی هوا صافی شود
وز بهر این صیقل سحر در میدمد باد صبا
باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل میزند
گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان
نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر
تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا