سر هفته را زال و رستم به هم
رسیدند بیکام دل پر ز غم
در این شعر، زال و رستم در آغاز هفته به هم میرسند و هر دو دلنگران و غمگین هستند. ایرانیان از غم و درد آگاه میشوند و به سمت زال و رستم میآیند. خبری میرسد که کیخسرو، شاه ایران، از راه راست منحرف شده و در قصرش همه جا تاریک و غمانگیز است. زال به بقیه میگوید که باید امیدشان را از دست ندهند و برای کیخسرو دعا کنند. سپس همه به سمت بارگاه حرکت میکنند. وقتی شاه ایرانیان را میبیند، به احترامشان از تخت برمیخیزد و به آنها خوشامد میگوید. زال به بزرگان تاریخ ایران اشاره میکند و از صفات پسندیده و برجسته سیاوش که همانند فرزندی برایش بوده، سخن میگوید. او بر این باور است که برای کارهای خوب باید با قدرت، کوشش و همچنین نیایش به یزدان پیش بروند. در نهایت، زال بر اهمیت دعا و ستایش خداوند تاکید میکند و بر این حقیقت اشاره مینماید که با ترکیبی از اراده، تلاش و دعا میتوان از مشکلات عبور کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سر هفته را زال و رستم به هم
رسیدند بیکام دل پر ز غم
چو ایرانیان آگهی یافتند
همه داغ دل پیش بشتافتند
چو رستم پدید آمد و زال زر
همان موبدان فراوان هنر
هر آن کس که بود از نژاد زرسب
پذیره شدن را بیاراست اسب
همان طوس با کاویانی درفش
همه نامداران زرینه کفش
چو گودرز پیش تهمتن رسید
سرشکش ز مژگان به رخ برچکید
سپاهی همی رفت رخساره زرد
ز خسرو همه دل پر از داغ و درد
بگفتند با زال و رستم که شاه
به گفتار ابلیس گم کرد راه
همه بارگاهش سیاهست و بس
شب و روز او را ندیدست کس
از این هفته تا آن در بارگاه
گشایند و پوییم و یابیم راه
جز آنست کیخسرو ای پهلوان
که دیدی تو شاداب و روشنروان
شده کوژ بالای سرو سهی
گرفته گل سرخ رنگ بهی
ندانم چه چشم بد آمد بر اوی
چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی
مگر تیره شد بخت ایرانیان
وگر شاه را ز اختر آمد زیان
بدیشان چنین گفت زال دلیر
که باشد که شاه آمد از گاه سیر
درستی و هم دردمندی بود
گهی خوشی و گه نژندی بود
شما دل مدارید چندین به غم
که از غم شود جان خرم دژم
بکوشیم و بسیار پندش دهیم
به پند اختر سودمندش دهیم
وز آن پس هر آن کس که آمد به راه
برفتند پویان سوی بارگاه
هم آنگه ز در پرده برداشتند
بر اندازهشان شاد بگذاشتند
چو دستان و چون رستم پیلتن
چو طوس و چو گودرز و آن انجمن
چو گرگین و چون بیژن و گستهم
هر آن کس که رفتند گردان به هم
شهنشاه چون روی ایشان بدید
به پرده در آوای رستم شنید
پراندیشه از تخت بر پای خاست
چنان پشت خمیده را کرد راست
ز دانندگان هرکه بد زابلی
ز قنوج وز دنبر و کابلی
یکایک بپرسید و بنواختشان
به رسم مهی پایگه ساختشان
همان نیز ز ایرانیان هرکه بود
به اندازهشان پایگه برفزود
بر او آفرین کرد بسیار زال
که شادان بدی تا بود ماه و سال
ز گاه منوچهر تا کیقباد
از آن نامداران که داریم یاد
همان زو طهماسب و کاووس کی
بزرگان و شاهان فرخندهپی
سیاوش مرا خود چو فرزند بود
که با فر و با برز و اورند بود
ندیدم کسی را بدین بخردی
بدین برز و این فره ایزدی
به پیروزی و مردی و مهر و رای
که شاهیت بادا همیشه به جای
چه مهتر که پای ترا خاک نیست
چه زهر آنکه نام تو تریاک نیست
یکی ناسزا آگهی یافتم
بدان آگهی تیز بشتافتم
ستارهشناسان و کنداوران
ز هر کشوری آنکه دیدم سران
ز قنوج وز دنور و مرغ و مای
برفتند با زیج هندی ز جای
بدان تا بجویند راز سپهر
کز ایران چرا پاک ببرید مهر
از ایران کس آمد که پیروز شاه
بفرمود تا پردهٔ بارگاه
نه بردارد از پیش سالار بار
بپوشد ز ما چهرهٔ شهریار
من از درد ایرانیان چون عقاب
همی تاختم همچو کشتی بر آب
بدان تا بپرسم ز شاه جهان
ز چیزی که دارد همی در نهان
به سه چیز هر کار نیکو شود
همان تخت شاهی بیآهو شود
به گنج و به رنج و به مردان مرد
به جز این نشاید همی کار کرد
چهارم به یزدان ستایش کنیم
شب و روز او را نیایش کنیم
که اویست فریادرس بنده را
هم او بازدارد گراینده را
به درویش بخشیم بسیار چیز
اگرچند چیز ارجمند است نیز
بدان تا روان تو روشن کند
خرد پیش مغز تو جوشن کند