جهاندار شد پیش برتر خدای
همی خواست تا باشدش رهنمای
این متن درباره شاهی است که به خداوند دعا میکند تا او را هدایت کند و از خداوند نیکویی و رضایت میطلبد. او احساس میکند که اگر خداوند از او راضی نباشد، هیچ سودی از سلطنتش ندارد. پنج هفته به طور شبانهروز در اندیشه و نگرانی بوده و در یک شب تاریک به خواب میرود. در خواب صدای خوشی را میشنود که به او میگوید اگر از این دنیا برود، به جایگاهی خوش دستیابی خواهد کرد. او تشویق میشود که به دیگران کمک کند و از ثروت خود ببخشد تا غم و اندوه را از زندگی مردم بزداید. زمانی که بیدار میشود، از خواب و از درد و رنجی که کشیده است، میداند که باید به خداوند سپاس بگوید و به سمت نیکی برود. در نهایت، او با آرامش بر تخت سلطنت مینشیند و بر خلاف گذشته، بدون زره و تاج، با دلی آرام و مملو از نیکوکاری، زندگیاش را ادامه میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جهاندار شد پیش برتر خدای
همی خواست تا باشدش رهنمای
همی گفت کای کردگار سپهر
فروزندهٔ نیکی و داد و مهر
از این شهریاری مرا سود نیست
گر از من خداوند خشنود نیست
ز من نیکوی گر پذیرفت و زشت
نشستن مرا جای ده در بهشت
چنین پنج هفته خروشان به پای
همی بود بر پیش گیهان خدای
شب تیره از رنج نغنود شاه
بدانگه که برزد سر از برج ماه
بخفت او و روشن روانش نخفت
که اندر جهان با خرد بود جفت
چنان دید در خواب کاو را به گوش
نهفته بگفتی خجسته سروش
که ای شاه نیکاختر و نیکبخت
بسودی بسی یاره و تاج و تخت
اگر ز این جهان تیز بشتافتی
کنون آنچه جستی همه یافتی
به همسیایگی داور پاک جای
بیابی بدین تیرگی در مپای
چو بخشی به ارزانیان بخش گنج
کسی را سپار این سرای سپنج
توانگر شوی گر تو درویش را
کنی شادمان مردم خویش را
کسی گردد ایمن ز چنگ بلا
که یابد رها ز این دم اژدها
هرآنکس که از بهر تو رنج برد
چنان دان که آن از پی گنج برد
چو بخشی به ارزانیان بخش چیز
که ایدر نمانی تو بسیار نیز
سر تخت را پادشاهی گزین
که ایمن بود مور از او بر زمین
چو گیتی ببخشی میاسای هیچ
که آمد ترا روزگار بسیچ
چو بیدار شد رنج دیده ز خواب
ز خوی دید جای پرستش پر آب
همی بود گریان و رخ بر زمین
همی خواند بر کردگار آفرین
همی گفت گر تیز بشتافتم
ز یزدان همه کام دل یافتم
بیامد بر تخت شاهی نشست
یکی جامهٔ نابسوده به دست
بپوشید و بنشست بر تخت عاج
جهاندار بییاره و گرز و تاج