چو با ایمنی گشت کاووس جفت
همه راز دل پیش یزدان بگفت
در این شعر، کاووس پس از دستیابی به امنیت و قدرت، به یزدان (خدا) راز دلش را میگوید و از او به خاطر بزرگی و بختش تشکر میکند. او از یزدان میخواهد که کسی که به سیاوش کینه دارد، مجازات کند. سپس توصیف میکند که چگونه فرزندش، کیخسرو، با خرد و شجاعتش از شاهان گذشته فراتر رفته است. بعد از گذشت زمان، کاووس به عزا نشسته و ایرانیان برای سوگ شاه سیاوش به مدت دو هفته گریه و غم دارند. کیخسرو، در میان سپاه، برای برگزاری مراسم یادبودی برای سیاوش نشسته و نامداران را جمع میکند. جنازه سیاوش با احترام درخشانی آماده میشود و کیخسرو بعداً به تخت مینشیند و مردم برای او آفرین میخوانند. در پایان، شاعر به مرور زمان و ناپایداری دنیا اشاره میکند و میگوید که هیچکس جاودانه نخواهد ماند، حتی اگر شاه باشد. زمین و مرگ به عنوان دشمنان انسان همواره در حال نزدیک شدناند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو با ایمنی گشت کاووس جفت
همه راز دل پیش یزدان بگفت
چنین گفت کای برتر از روزگار
تو باشی به هر نیکی آموزگار
ز تو یافتم فر و اورنگ و بخت
بزرگی و دیهیم و هم تاج و تخت
تو کردی کسی را چو من بهرمند
ز گنج و ز تخت و ز نام بلند
ز تو خواستم تا یکی کینهور
به کین سیاوش ببندد کمر
نبیره بدیدم جهانبین خویش
به فرهنگ و تدبیر و آیین خویش
جهانجوی با فر و برز و خرد
ز شاهان پیشینگان بگذرد
چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت
سر موی مشکین چو کافور گشت
همان سرو یازنده شد چون کمان
ندارم گران گر سرآید زمان
بسی برنیامد بر این روزگار
کزو ماند نام از جهان یادگار
جهاندار کیخسرو آمد به گاه
نشست از بر زیرگه با سپاه
از ایرانیان هرکه بد نامجوی
پیاده برفتند بیرنگ و بوی
همه جامههاشان کبود و سیاه
دو هفته ببودند با سوگ شاه
ز بهر ستودانش کاخی بلند
بکردند بالای او ده کمند
ببردند پس نامداران شاه
دبیقی و دیبای رومی سیاه
بر او تافته عود و کافور و مشک
تنش را بدو در بکردند خشک
نهادند زیر اندرش تخت عاج
به سر بر ز کافور وز مشک تاج
چو برگشت کیخسرو از پیش تخت
در خوابگه را ببستند سخت
کسی نیز کاووس کی را ندید
ز کین و ز آوردگاه آرمید
چنینست رسم سرای سپنج
نمانی در او جاودانه مرنج
نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ
نه جنگآوران زیر خفتان و ترگ
اگر شاه باشی وگر زردهشت
نهالی ز خاکست و بالین ز خشت
چنان دان که گیتی ترا دشمنست
زمین بستر و گور پیراهنست
چهل روز سوگ نیا داشت شاه
ز شادی شده دور وز تاج و گاه
پس آنگه نشست از بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دلافروز تاج
سپاه انجمن شد به درگاه شاه
ردان و بزرگان زرین کلاه
به شاهی بر او آفرین خواندند
بر آن تاج بر گوهر افشاندند
یکی سور بد در جهان سر به سر
چو بر تخت بنشست پیروزگر