داستان دوازده رخ

بخش ۲۵

سرودهٔ فردوسی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

به پنجم چو رهام گودرز بود

که با بارمان او نبرد آزمود

۲

کمان برگرفتند و تیر خدنگ

برآمد خروش سواران جنگ

۳

کمانها همه پاک بر هم شکست

سوی نیزه بردند چون باد دست

۴

دو جنگی و هر دو دلیر و سوار

هشیوار و دیده بسی کارزار

۵

بگشتند بسیار یک با دگر

بپیچید رهام پرخاشخر

۶

یکی نیزه انداخت بر ران اوی

کز اسب اندر آمد به فرمان اوی

۷

جدا شد ز باره هم آنگاه ترک

ز اسب اندر افتاد ترک سترگ

۸

به پشت اندرش نیزه‌ای زد دگر

سنان اندر آمد میان جگر

۹

فرود آمد از باره کرد آفرین

ز دادار بر بخت شاه زمین

۱۰

به کین سیاوش کشیدش نگون

ز کینه بمالید بر روی خون

۱۱

به زین اندر آهخت و بستش چو سنگ

سر آویخته پایها زیر تنگ

۱۲

نشست از بر زین و اسبش کشان

بیامد دوان تا به جای نشان

۱۳

به بالا برآمد شده شاد دل

ز درد و غمان گشته آزاددل

۱۴

به پیروزی شاه و تخت بلند

به کام آمده زیر بخت بلند

۱۵

همی آفرین خواند سالار شاه

ابر شاه کیخسرو و تاج و گاه

۱۶

که پیروزگر شاه پیروز باد

همه روزگارانش نوروز باد

بازگشت به سروده‌های فردوسی