پر از کینه سالار توران سپاه
خروشان بیامد به آوردگاه
سالار توران با کینهای شدید به میدان نبرد آمده و گودرز را میبیند. او از گودرز میخواهد که به هیچ وجه به جنگ نروند، چون این جنگ به ضرر هر دو کشور است و باعث نابودی مردانشان میشود. سالار توران اعتقاد دارد که اگر جنگ ادامه یابد، دو کشور از این کینه تباه خواهند شد و هیچ یک از آنها به آرامش نخواهد رسید. او پیشنهادی مطرح میکند که خود و گودرز به تنهایی در میدان بجنگند و هر کدام که پیروز شد، سرنوشت دیگر لشکر را مشخص کند. گودرز با دقت به سخنان او گوش میدهد و احساس میکند که بدبختیها و کشتوکشتارهای اخیر ناشی از کینهجویی است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که بهتر است با سالار توران در میدان نبرد مواجه شوند و به جنگندهای با روحیه بالاتر تبدیل شوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پر از کینه سالار توران سپاه
خروشان بیامد به آوردگاه
چو گودرز کشوادگان را بدید
سخن گفت بسیار و پاسخ شنید
بدو گفت کای پر خرد پهلوان
به رنج اندرون چند پیچی روان
روان سیاووش را زان چه سود
که از شهر توران برآری تو دود
بدان گیتی او جای نیکان گزید
نگیری تو آرام کو آرمید
دو لشکر چنین پاک با یکدگر
فگنده چو پیلان ز تن دور سر
سپاه دو کشور همه شد تباه
گه آمد که برداری این کینهگاه
جهان سر به سر پاک بیمرد گشت
بر این کینه پیکار ما سرد گشت
ور ایدونک هستی چنین کینهدار
از آن کوهپایه سپاه اندرآر
تو از لشکر خویش بیرون خرام
مگر خود برآیدت ز این کینه کام
به تنها من و تو بر این دشت کین
بگردیم و کینآوران همچنین
ز ما هرک او هست پیروزبخت
رسد خود به کام و نشیند به تخت
اگر من به دست تو گردم تباه
نجویند کینه ز توران سپاه
به پیش تو آیند و فرمان کنند
به پیمان روان را گروگان کنند
وگر تو شوی کشته بر دست من
کسی را نیازارم از انجمن
مرا با سپاه تو پیکار نیست
بر ایشان ز من نیز تیمار نیست
چو گودرز گفتار پیران شنید
از اختر همی بخت وارونه دید
نخست آفرین کرد بر کردگار
دگر یاد کرد از شه نامدار
به پیران چنین گفت کای نامور
شنیدیم گفتار تو سر به سر
ز خون سیاوش به افراسیاب
چه سودست از داد سر برمتاب
که چون گوسفندش ببرید سر
پر از خون دل از درد خسته جگر
از آن پس برآورد ز ایران خروش
ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش
سیاوش به سوگند تو سر بداد
تو دادی به خیره مر او را به باد
از آن پس که نزد تو فرزند من
بیامد کشیدی سر از پند من
شتابیدی و جنگ را ساختی
به کردار آتش همی تاختی
مرا حاجت از کردگار جهان
بر این گونه بود آشکار و نهان
که روزی تو پیش من آیی بجنگ
کنون آمدی نیست جای درنگ
به پیران سر اکنون به آوردگاه
بگردیم یک با دگر بیسپاه