وز آن لشکر ترک هومان دلیر
به پیش برادر بیامد چو شیر
هومان، سردار ترک، به برادرش میگوید که در میدان جنگ با افراسیاب مواجه شدهاند و جنگ سختی در پیش است. او از برادرش میخواهد تا تصمیمی بگیرد، زیرا اگر جنگ بخواهد، باید آماده باشند و از این بابت خجالت نکشند. هومان به نامداران ایرانی اشاره میکند و میگوید که لشکر آنها قوی است و اگر به جنگ نروند، برایشان ننگ خواهد بود. او بر این باور است که باید از فرصت استفاده کنند و با هوشیاری و تدبیر به مبارزه بپردازند. او در ادامه تأکید میکند که جنگجو بودن و نام نیکو به انسان شجاعت میدهد و از برادرش میخواهد که به جنگ بیاندیشد و خود را برای نبرد آماده کند. هومان به جنگ مایل است و از عزم خود برای نشان دادن شجاعتش در میدان نبرد سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
وز آن لشکر ترک هومان دلیر
به پیش برادر بیامد چو شیر
که ای پهلوان رد افراسیاب
گرفت اندر این دشت ما را شتاب
به هفتم فراز آمد این روزگار
میان بسته در جنگ چندین سوار
از آهن میان سوده و دل ز کین
نهاده دو دیده به ایران زمین
چه داری به روی اندر آورده روی
چه اندیشه داری به دل در بگوی
گرت رای جنگست جنگ آزمای
ورت رای برگشتن ایدر مپای
که ننگست از این بر تو ای پهلوان
بدین کار خندند پیر و جوان
همان لشکرست این که از ما بجنگ
برفتند و رفته ز روی آب و رنگ
کز ایشان همه رزمگه کشته بود
زمین سر به سر رود خون گشته بود
نه زین نامداران سواری کم است
نه آن دوده را پهلوان رستم است
گرت آرزو نیست خون ریختن
نخواهی همی لشکر انگیختن
ز جنگآوران لشکری برگزین
به من ده تو بنگر کنون رزم و کین
چو بشنید پیران ز هومان سخن
بدو گفت مشتاب و تندی مکن
بدان ای برادر که این رزمخواه
که آمد چنین پیش ما با سپاه
گزین بزرگان کیخسروست
سر نامداران هر پهلوست
یکی آنک کیخسرو از شاه من
بدو سر فرازد به هر انجمن
و دیگر که از پهلوانان شاه
ندانم چو گودرز کس را به جاه
به گردنفرازی و مردانگی
به رای هشیوار و فرزانگی
سه دیگر که پرداغ دارد جگر
پر از خون دل از درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدا ماندهایم
زمین را به خون گرد بنشاندهایم
کنون تا به تنش اندرون جان بود
بر این کینه چون مار پیچان بود
چهارم که لشکر میان دو کوه
فرود آوریدست و کرده گروه
ز هر سو که پویی بدو راه نیست
براندیش کین رنج کوتاه نیست
بکوشید باید بدان تا مگر
از آن کوهپایه برآرند سر
مگر مانده گردند و سستی کنند
به جنگ اندرون پیشدستی کنند
چو از کوه بیرون کند لشکرش
یکی تیرباران کنم بر سرش
چو دیوار گرد اندر آریمشان
چو شیر ژیان در بر آریمشان
بر ایشان بگردد همه کام ما
برآید به خورشید بر نام ما
تو پشت سپاهی و سالار شاه
برآورده از چرخ گردان کلاه
کسی کو به نام بلندش نیاز
نباشد چه گردد همی گرد آز
و دیگر که از نامداران جنگ
نیاید کسی نزد ما بیدرنگ
ز گردان کسی را که بینامتر
ز جنگ سواران بیآرامتر
ز لشکر فرستد به پیشت بکین
اگر برنوردی بر او بر زمین
ترا نام از آن برنیاید بلند
به ایرانیان نیز ناید گزند
وگر بر تو بر دست یابد به خون
شوند این دلیران ترکان زبون
نگه کرد هومان به گفتار اوی
همی خیره دانست پیکار اوی
چنین داد پاسخ کز ایران سوار
نباشد که با من کند کارزار
ترا خود همین مهربانیست خوی
مرا کارزار آمدست آرزوی
وگر کت به کین جستن آهنگ نیست
به دلت اندرون آتش جنگ نیست
کنم آنچ باید بدین رزمگاه
نمایم هنرها به ایران سپاه
شوم چرمهٔ گامزن زین کنم
سپیده دمان جستن کین کنم