چنین گفت شاه جوان با تخوار
که آمد بنوی یکی نامدار
شاه جوان به تخوار میگوید که نام یکی جنگجوی نامدار را ببیند. تخوار پاسخ میدهد که این جنگجو کسی جز فرزند گیو نیست، مردی دلیر که در رزم مانند شیر پیروز است. او تنها فرزند گیو و از تمامی گنجها و چیزها گرامیتر است. شاه به تخوار توصیه میکند که دل شاه ایران را نشکند و به جنگ مقداری احتیاط کند. پیکار آغاز میشود و بیژن، که در نقش یک جنگجوی دلیر میجنگد، با تیر و شمشیر به میدان میآید. او در نبرد با دلاوری فرود، که سوار بر اسب است، باید نهایت تلاشش را کند. بیژن ناامید نمیشود و جنگ را ادامه میدهد تا اینکه پس از نبردی سخت، میتواند بر فرود غلبه کرده و او را به زمین بیندازد. سپس بیژن به طوس میرسد و از او میخواهد که به شجاعت و دلیری در جنگ بپردازد و نامش در تاریخ ثبت شود. او تأکید میکند که این رزمنده شایستهای است و میتواند با این پیروزی به نام و شهرت برسد. سپهبد سوگند میخورد که او از این دژ به پیروزی دست خواهد یافت و دشمنان را یکی پس از دیگری شکست خواهد داد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چنین گفت شاه جوان با تخوار
که آمد بنوی یکی نامدار
نگه کن ببین تا ورا نام چیست
بدین مرد جنگی که خواهد گریست
بخسرو تخوار سراینده گفت
که این را ز ایران کسی نیست جفت
که فرزند گیوست مردی دلیر
بهر رزم پیروز باشد چو شیر
ندارد جز او گیو فرزند نیز
گرامیترستش ز گنج و ز چیز
تو اکنون سوی بارگی دار دست
دل شاه ایران نشاید شکست
و دیگر که دارد همی آن زره
کجا گیو زد بر میان برگره
برو تیر و ژوپین نیابد گذار
سزد گر پیاده کند کارزار
تو با او بسنده نباشی بجنگ
نگه کن که الماس دارد بچنگ
بزد تیر بر اسپ بیژن فرود
تو گفتی باسپ اندرون جان نبود
بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی
سوی تیغ با تیغ بنهاد روی
یکی نعره زد کای سوار دلیر
بمان تا ببینی کنون رزم شیر
ندانی که بیاسپ مردان جنگ
بیایند با تیغ هندی بچنگ
ببینی مرا گر بمانی بجای
به پیکار ازین پس نیایدت رای
چو بیژن همی برنگشت از فرود
فرود اندر آن کار تندی نمود
یکی تیر دیگر بیانداخت شیر
سپر بر سر آورد مرد دلیر
سپر بر درید و زره را نیافت
ازو روی بیژن بپستی نتافت
ازان تند بالا چو بر سر کشید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
فرود گرانمایه زو بازگشت
همه بارهٔ دژ پرآواز گشت
دوان بیژن آمد پس پشت اوی
یکی تیغ بد تیز در مشت اوی
به برگستوان بر زد و کرد چاک
گرانمایه اسپ اندر آمد بخاک
به دربند حصن اندر آمد فرود
دلیران در دژ ببستند زود
ز باره فراوان ببارید سنگ
بدانست کان نیست جای درنگ
خروشید بیژن که ای نامدار
ز مردی پیاده دلیر و سوار
چنین بازگشتی و شرمت نبود
دریغ آن دل و نام جنگی فرود
بیامد بر طوس زان رزمگاه
چنین گفت کای پهلوان سپاه
سزد گر برزم چنین یک دلیر
شود نامبردار یک دشت شیر
اگر کوه خارا ز پیکان اوی
شود آب و دریا بود کان اوی
سپهبد نباید که دارد شگفت
ازین برتر اندازه نتوان گرفت
سپهبد بدارنده سوگند خورد
کزین دژ برآرم بخورشید گرد
بکین زرسپ گرامی سپاه
برآرم بسازم یکی رزمگاه
تن ترک بدخواه بیجان کنم
ز خونش دل سنگ مرجان کنم