پادشاهی هرمزد دوازده سال بود

بخش ۵

سرودهٔ فردوسی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ز گفتار او شاد شد ساوه شاه

بدو گفت مانا که اینست راه

۲

چو خراد برزین سوی خانه رفت

برآمد شب تیره از کوه تفت

۳

بسیجید و برساخت راه گریز

بدان تا نیاید بدو رستخیز

۴

بدانگه که شب تیره‌تر گشت شاه

به فغفور فرمود تا بی‌سپاه

۵

ز پیش پدر تا در پهلوان

بیامد خردمند مرد جوان

۶

چو آمد به نزدیک ایران سپاه

سواری برافگند فرزند شاه

۷

که پرسد که این جنگجویان کیند

ازین تاختن ساخته بر چیند

۸

ز ترکان سواری بیامد چو گرد

خروشید کای نامداران مرد

۹

سپهبد کدامست و سالار کیست

به رزم اندرون نامبُردار کیست

۱۰

که فغفور چشم و دل ساوه شاه

ورا دید خواهد همی بی‌سپاه

۱۱

ز لشکر بیامد یکی رزمجوی

به بهرام گفت آنچ بشنید زوی

۱۲

سپهدار آمد ز پرده سرای

درفشی دُرفشان به سر بر به پای

۱۳

چو فغفور چینی بدیدش بتاخت

سمند جهان را به خوی درنشاخت

۱۴

بپرسید و گفت از کجا رانده‌ای

کنون ایستاده چرا مانده‌ای

۱۵

شنیدم که از پارس بگریختی

که آزرده گشتی وخون ریختی

۱۶

چنین گفت بهرام کین خود مباد

که با شاه ایران کنم کینه یاد

۱۷

من ایدون به رزم آمدم با سپاه

ز بغداد رفتم به فرمان شاه

۱۸

چو از لشکر ساوه‌شاه آگهی

بیامد بدان بارگاه مهی

۱۹

مرا گفت رو راه ایشان بگیر

به گُرز و سنان و به شمشیر و تیر

۲۰

چو بشنید فغفور برگشت زود

به پیش پدر شد بگفت آنچه بود

۲۱

شنید آن سخن شاه شد بدگمان

فرستاده را جست هم در زمان

۲۲

یکی گفت خراد برزین گریخت

همی ز آمدن خون ز مژگان بریخت

۲۳

چنین گفت پس با پسر ساوه شاه

که این بدگمان مرد چون یافت راه

۲۴

شب تیره و لشکری بی‌شمار

طلایه چرا شد چنین سست و خوار

۲۵

وزان پس فرستاد مرد کهن

به نزدیک بهرام چیره سخن

۲۶

بدو گفت رو پارسی را بگوی

که ایدر به خیره مریز آب روی

۲۷

همانا که این مایه دانی درست

کزین پادشاه تو مرگ تو جست

۲۸

به جنگت فرستاد نزد کسی

که همتا ندارد به گیتی بسی

۲۹

تو را گفت رو راه بر من بگیر

شنیدی تو گفتار نادلپذیر

۳۰

اگر کوه نزد من آید به راه

به پای اندر آرم به پیل و سپاه

۳۱

چو بشنید بهرام گفتار اوی

بخندید زان تیز بازار اوی

۳۲

چنین داد پاسخ که شاه جهان

اگر مرگ من جوید اندر نهان

۳۳

چو خشنود باشد ز من شایدم

اگر خاک بالا بپیمایدم

۳۴

فرستاده آمد بر ساوه شاه

بگفت آنچ بشنید زان رزمخواه

۳۵

بدو گفت رو پارسی را بگوی

که چندین چرا بایدت گفت و گوی

۳۶

چرا آمده‌ستی بدین بارگاه

ز ما آرزو هرچ باید بخواه

۳۷

فرستاده آمد به بهرام گفت

که رازی که داری بر آر از نهفت

۳۸

که این شهریاریست نیک اختری

بجوید همی چون تو فرمانبری

۳۹

بدو گفت بهرام کو را بگوی

که گر رزمجویی بهانه مجوی

۴۰

گر ایدون کهبا شهریار جهان

همی آشتی جویی اندر نهان

۴۱

تو را اندرین مرز مهمان کنم

به چیزی که گویی تو فرمان کنم

۴۲

ببخشم سپاه تو را سیم و زر

کرا درخور آید کلاه و کمر

۴۳

سواری فرستیم نزدیک شاه

بدان تا به راه آیدت نیم راه

۴۴

بسان همالان علف سازدت

اگر دوستی شاه بنوازدت

۴۵

ور ایدون که ایدر به جنگ آمدی

به دریا به جنگ نهنگ آمدی

۴۶

چنان بازگردی ز دشت هری

که بر تو بگریند هر مهتری

۴۷

به برگشتنت پیش در چاه باد

پست باد و بارانت همراه باد

۴۸

نیاوردت ایدر مگر بخت بد

همیخواست تا بر سرت بد رسد

۴۹

فرستاده برگشت و آمد چو باد

پیام جهان جوی یک یک بداد

۵۰

چو بشنید پیغام او ساوه شاه

برآشفت زان نامور رزمخواه

۵۱

ازان سرد گفتن دلش تنگ شد

رخانش ز اندیشه بی‌رنگ شد

۵۲

فرستاده را گفت رو باز گرد

پیامی ببر نزد آن دیومرد

۵۳

بگویش که در جنگ تو نیست نام

نه از کشتنت نیز یابیم کام

۵۴

چو شاه تو بر در مرا کهترند

تو را کمترین چاکران مهترند

۵۵

گر ایدون کهزنهار خواهی ز من

سرت برگذارم ازین انجمن

۵۶

فراوان بیابی زمن خواسته

شود لشکرت یکسر آراسته

۵۷

به گفتار بی سود و دیوانگی

نجوید جهانجوی مردانگی

۵۸

فرستادهٔ مرد گردنفراز

بیامد به نزدیک بهرام باز

۵۹

بگفت آن گزاینده پیغام اوی

همانا که بد زان سخن کام اوی

۶۰

چو بشنید با مرد گوینده گفت

که پاسخ ز مهتر نباید نهفت

۶۱

بگویش که گر من چنین کهترم

نه ننگ آید از کهتری بر سرم

۶۲

شهنشاه و آن لشکر از ننگ تو

به تندی نجوید همی جنگ تو

۶۳

من از خردگی رانده‌ام با سپاه

که ویران کنم لشکر ساوه شاه

۶۴

ببرم سرت را برم نزد شاه

نیرزد که بر نیزه سازم به راه

۶۵

چو من زینهاری بود ننگ تو

بدین خردگی کردم آهنگ تو

۶۶

نبینی مرا جز به روز نبرد

درفشی پس پشت من لاژورد

۶۷

که دیدار آن اژدها مرگتست

نیام سنانم سر و ترگ تست

۶۸

چو بشنید گفتارهای درشت

فرستادهٔ ساوه بنمود پشت

۶۹

بیامد بگفت آنچ دید و شنید

سر شاه ترکان ز کین بردمید

۷۰

بفرمود تا کوس بیرون برند

سرافراز پیلان به هامون برند

۷۱

سیه شد همه کشور از گرد سم

برآمد خروشیدن گاودم

۷۲

چو بشنید بهرام کآمد سپاه

در و دشت شد سرخ و زرد و سیاه

۷۳

سپه را بفرمود تا برنشست

بیامد زره دار و گهُرزی به دست

۷۴

پس پشت بد شارستان هری

به پیش اندرون تیغ زن لشکری

۷۵

بیاراست با میمنه میسره

سپاهی همه کینه کش یکسره

۷۶

تو گفتی جهان یکسر از آهنست

ستاره ز نوک سنان روشنست

۷۷

نگه کرد زان رزمگاه ساوه شاه

به آرایش و ساز آن رزمگاه

۷۸

هری از پس پشت بهرام بود

همه جای خود تنگ و ناکام بود

۷۹

چنین گفت پس باسواران خویش

جهاندیده و غمگساران خویش

۸۰

که آمد فریبنده‌ای نزد من

ازان پارسی مهتر انجمن

۸۱

همی‌بود تا آن سپه شارستان

گرفتند و شد جای من خارستان

۸۲

بدان جای تنگی صفی برکشید

هوا نیلگون شد زمین ناپدید

۸۳

سپه بود بر میمنه چل هزار

که تنگ آمدش جای خنجرگزار

۸۴

همان چل هزار از دلیران مرد

پس پشت لشکرش بر پای کرد

۸۵

ز لشکر بسی نیز بیکار بود

بدان تنگی اندر گرفتار بود

۸۶

چو دیوار پیلان به پیش سپاه

فراز آوریدند و بستند راه

۸۷

پس اندر غمی شد دل ساوه شاه

که تنگ آمدش جایگاه سپاه

۸۸

تو گفتی بگرید همی بخت اوی

که بیکار خواهد بدن تخت اوی

۸۹

دگر باره گردی زبان آوری

فریبنده مردی ز دشت هری

۹۰

فرستاد نزدیک بهرام و گفت

که بخت سپهری تو را نیست جفت

۹۱

همیبشنوی چند پند و سخن

خرد یار کن چشم دل بازکن

۹۲

دو تن یافته‌ستی که اندر جهان

چو ایشان نبود از نژاد مهان

۹۳

چو خورشید بر آسمان روشنند

ز مردی همه ساله در جوشنند

۹۴

یکی من که شاهم جهان را به داد

دگر نیز فرزند فرخ نژاد

۹۵

سپاهم فزونتر ز برگ درخت

اگر بشمرد مردم نیکبخت

۹۶

گراز پیل و لشکر بگیرم شمار

بخندی ز باران ابر بهار

۹۷

سلیحست و خرگاه و پرده سرای

فزون زانک اندیشه آرد به جای

۹۸

ز اسبان و مردان بیابان و کوه

اگر بشمرد نیز گردد ستوه

۹۹

همه شهریاران مرا کهترند

اگر کهتری را خود اندر خورند

۱۰۰

اگر گرددی آب دریا روان

وگر کوه را پای باشد دوان

۱۰۱

نبردارد از جای گنج مرا

سلیح مرا ساز رنج مرا

۱۰۲

جز از پارسی مهترت در جهان

مرا شاه خوانند فرخ مهان

۱۰۳

تو را هم زمانه به دست منست

به پیش روان من این روشنست

۱۰۴

اگر من ز جای اندر آرم سپاه

ببندند بر مور و بر پشه راه

۱۰۵

همان پیل بر گستوان‌ور هزار

که بگریزد از بوی ایشان سوار

۱۰۶

به ایران زمین هرک پیش آیدم

ازان آمدن رنج نفزایدم

۱۰۷

از ایدر مرا تا در طیسفون

سپاهست مانا که باشد فزون

۱۰۸

تو را ای بد اختر که بفریفته‌ست

فریبندهٔ تو مگر شیفته‌ست

۱۰۹

تو را بر تن خویشتن مهر نیست

وگر هست مهر تو را چهر نیست

۱۱۰

که نشناسدی چشم او نیک و بد

گزاف از خرد یافته کی سزد

۱۱۱

بپرهیز زین جنگ و پیش من آی

نمانم که مانی زمانی به پای

۱۱۲

تو را کدخدایی و دختر دهم

همان ارجمندی و اختر دهم

۱۱۳

بیابی به نزدیک من مهتری

شوی بی‌نیاز از بد کهتری

۱۱۴

چوکشته شود شاه ایران به جنگ

تو را آید آن تاج و تختش به چنگ

۱۱۵

وزان جایگه من شوم سوی روم

تو را مانم این لشکر و گنج و بوم

۱۱۶

ازان گفتم این کم پسند آمدی

بدین کارها فرمند آمدی

۱۱۷

سپه تاختن دانی و کیمیا

سپهبد به دستت پدر گر نیا

۱۱۸

ز ما این نه گفتار آرایشست

مرا بر تو بر، جای بخشایشست

۱۱۹

بدین روز با خوارمایه سپاه

برابر یکی ساختی رزمگاه

۱۲۰

نیابی جز این نیز پیغام من

اگر سربپیچانی از کام من

۱۲۱

فرستاده گفت و سپهبد شنید

به پاسخ سخن تیره آمد پدید

۱۲۲

چنین داد پاسخ که ای بدنشان

میان بزرگان و گردنکشان

۱۲۳

جهاندار بی‌سود و بسیارگوی

نماندش نزد کسی آبروی

۱۲۴

به پیشین سخن وآنچ گفتی ز پس

به گفتار دیدم تو را دسترس

۱۲۵

کسی را که آید زمانه به سر

ز مردم به گفتار جوید هنر

۱۲۶

شنیدم سخنهای ناسودمند

دلی گشته ترسان ز بیم گزند

۱۲۷

یکی آنک گفتی کشم شاه را

سپارم به تو لشکر و گاه را

۱۲۸

یکی داستان زد برین مرد مه

که درویش را چون برانی ز ده

۱۲۹

نگوید که جز مهتر ده بدم

همه بنده بودند و من مه بدم

۱۳۰

بدین کار ما برنیاید دو روز

که بفروزد از چرخ گیتی فروز

۱۳۱

که بر نیزه‌ها بر سرت خون فشان

فرستم بر شاه گردنکشان

۱۳۲

دگر آنک گفتی تو از دخترت

هم از گنج وز لشکر و کشورت

۱۳۳

مرا از تو آنگاه بودی سپاس

تو را خواندمی شاه و نیکی شناس

۱۳۴

که دختر به من داده‌ای آن زمان

که از تخت ایران نبردی گمان

۱۳۵

فرستاده‌ای گنج آراسته

به نزدیک من دختر و خواسته

۱۳۶

چو من دوست بودی به ایران تو را

نه رزم آمدی با دلیران تو را

۱۳۷

کنون نیزهٔ من به گوشَت رسید

سرت را به خنجر بخواهم برید

۱۳۸

چو رفتی سر و تاج و گنجت مراست

همان دختر و برده رنجت مراست

۱۳۹

دگر آنک گفتی فزون از شمار

مرا تاج و تختست و پیل و سوار

۱۴۰

برین داستان زد یکی نامدار

که پیچان شد اندر صف کارزار

۱۴۱

که چندان کند سگ به تیزی شتاب

که از کام او دورتر باشد آب

۱۴۲

ببردند دیوان دلت را ز راه

که نزدیک شاه آمدی رزمخواه

۱۴۳

بپیچی ز باد افره ایزدی

هم از کرده و کارهای بدی

۱۴۴

دگر آنک گفتی مرا کهترند

بزرگان که با طوق و با افسرند

۱۴۵

همه شارستانهای گیتی مراست

زمانه برین بر که گفتم گواست

۱۴۶

سوی شارستانها گشادست راه

چه کهتر بدان مرز پوید چه شاه

۱۴۷

اگر تو بکوبی در شارستان

به شاهی نیابی مگر خارستان

۱۴۸

دگر آنک بخشیدنی خواستی

ز مردی مرا دوری آراستی

۱۴۹

چو بینی سنانم ببخشاییم

همان زیردستی نفرماییم

۱۵۰

سپاه تو را کام و راه تو را

همان زنده پیلان و گاه تو را

۱۵۱

چو صف برکشیدم ندارم به چیز

نیندیشم از لشکرت یک پشیز

۱۵۲

اگر شهریاری تو چندین دروغ

بگویی نگیری به گیتی فروغ

۱۵۳

زمان داده‌ام شاه را تا سه روز

که پیدا شود فر گیتی فروز

۱۵۴

بریده سرت را بدان بارگاه

ببینند بر نیزه در پیش شاه

۱۵۵

فرستاده آمد دو رخ چون زریر

شده بارور بخت برناش پیر

۱۵۶

همی‌داد پیغام با ساوه شاه

چو بشنید شد روی مهتر سیاه

۱۵۷

بدو گفت فغفور کین لابه چیست

بران مایه لشکر بباید گریست

۱۵۸

بیامد به دهلیز پرده سرای

بفرمود تا سنج و هندی درای

۱۵۹

بیارند با زنده پیلان و کوس

کنند آسمان را به رنگ آبنوس

۱۶۰

چو این نامور جنگ را کرد ساز

پر اندیشه شد شاه گردن فراز

۱۶۱

به فرزند گفت ای گزین سپاه

مکن جنگ تا بامداد پگاه

۱۶۲

شدند از دو رویه سپه باز جای

طلایه بیامد ز پرده سرای

۱۶۳

بر افراختند آتش از هر دو روی

جهان شد ز لشکر پر از گفت و گوی

۱۶۴

چو بهرام در خیمه تنها بماند

فرستاد و ایرانیان را بخواند

۱۶۵

همی رای زد جنگ را با سپاه

برینگونه تا گشت گیتی سیاه

۱۶۶

بخفتند ترکان و پر مایگان

جهان شد جهانجویی را رایگان

۱۶۷

چو بهرام جنگی به خیمه بخفت

همه شب دلش بود با جنگ جفت

۱۶۸

چنان دید در خواب بهرام شیر

که ترکان شدندی به جنگ‌ش دلیر

۱۶۹

سپاهش سراسر شکسته شدی

برو راه بی‌راه و بسته شدی

۱۷۰

همی‌خواسته از یلان زینهار

پیاده بماندی نبودیش یار

۱۷۱

غمی شد چو از خواب بیدار شد

سر پر هنر پر ز تیمار شد

۱۷۲

شب تیره با درد و غم بود جفت

بپوشید آن خواب و با کس نگفت

۱۷۳

همانگاه خراد برزین ز راه

بیامد که بگریخت از ساوه شاه

۱۷۴

همیگفت ازان چاره اندر گریز

ازان لشکر گشن و آن رستخیز

۱۷۵

که کس درجهان زان فزونتر سپاه

نبیند که هستند با ساوه شاه

۱۷۶

به بهرام گفت ازچه سخت ایمنی

نگه کن بدین دام آهرمنی

۱۷۷

مده جان ایرانیان را به باد

نگه کن بدین نامداران به داد

۱۷۸

ز مردی ببخشای برجان خویش

که هرگز نیامد چنین کار پیش

۱۷۹

بدو گفت بهرام کز شهر تو

ز گیتی نیامد جزین بهر تو

۱۸۰

که ماهی فروشند یکسر همه

به تموز تا روزگار دمه

۱۸۱

تو را پیشه دامست بر آبگیر

نه مردی به گوپال و شمشیر و تیر

۱۸۲

چو خور برزند سر ز کوه سیاه

نمایم تو را جنگ با ساوه شاه

۱۸۳

چو بر زد سر از چشمه شیر شید

جهان گشت چون روی رومی سپید

۱۸۴

بزد نای رویین و برشد خروش

زمین آمد از نعل اسبان به جوش

۱۸۵

سپه را بیاراست و خود برنشست

یکی گُرز پرخاش دیده به دست

۱۸۶

شمردند بر میمنه سه هزار

زره دار و کارآزموده سوار

۱۸۷

فرستاده بر میسره همچنین

سواران جنگی و مردان کین

۱۸۸

به یک دست بر بود آذر گشسب

پرستنده فرخ ایزد گشسب

۱۸۹

به دست چپش بود پیدا گشسب

که بگذاشتی آب دریا براسب

۱۹۰

پس پشت ایشان یلان سینه بود

که با جوشن و گُرز دیرینه بود

۱۹۱

به پیش اندرون بود همدان گشسب

که در نی زدی آتش از سم اسب

۱۹۲

ابا هر یکی سه هزار از یلان

سواران جنگی و جنگ آوران

۱۹۳

خروشی برآمد ز پیش سپاه

که ای گُرزداران زرین کلاه

۱۹۴

ز لشکر کسی کو گریزد ز جنگ

اگر شیر پیش آیدش گر پلنگ

۱۹۵

به یزدان که از تن ببرم سرش

به آتش بسوزم تن و پیکرش

۱۹۶

ز دو سوی لشکرش دو راه بود

که بگریختن راه کوتاه بود

۱۹۷

برآورد ده رش به گل هر دو راه

همی‌بود خود در میان سپاه

۱۹۸

دبیر بزرگ جهاندار شاه

بیامد بر پهلوان سپاه

۱۹۹

بدو گفت کاین را خود اندازه نیست

گزاف زبان تو را تازه نیست

۲۰۰

ز لشکر نگه کن برین رزمگاه

چو موی سپیدیم و گاو سیاه

۲۰۱

بدین جنگ تنگی به ایران شود

برو بوم ما پاک ویران شود

۲۰۲

نه خاکست پیدا نه دریا نه کوه

ز بس تیغ داران توران گروه

۲۰۳

یکی برخروشید بهرام سخت

ورا گفت کای بد دل شوربخت

۲۰۴

تو را از دواتست و قرطاس بر

ز لشکر که گفتت که مردم شمر

۲۰۵

بیامد به خراد برزین بگفت

که بهرام را نیست جز دیو جفت

۲۰۶

دبیران بجستند راه گریز

بدان تا نبیند کسی رستخیز

۲۰۷

ز بیم شهنشاه و بهرام شیر

تلی برگزیدند هر دو دبیر

۲۰۸

یکی تند بالا بد از رزم دور

به یک سو ز راه سواران تور

۲۰۹

برفتند هر دو بران برز راه

که شاییست کردن به لشکر نگاه

۲۱۰

نهادند بر ترگ بهرام چشم

که تا چون کند جنگ هنگام خشم

۲۱۱

چو بهرام جنگی سپه راست کرد

خروشان بیامد ز جای نبرد

۲۱۲

بغلتید در پیش یزدان به خاک

همیگفت کای داور داد و پاک

۲۱۳

گرین جنگ بیداد بینی همی

ز من ساوه را برگزینی همی

۲۱۴

دلم را به رزم اندر آرام ده

به ایرانیان بر، ورا کام ده

۲۱۵

اگر من ز بهر تو کوشم همی

به رزم اندرون سر فروشم همی

۲۱۶

مرا و سپاه مرا شاد کن

وزین جنگ ما گیتی آباد کن

۲۱۷

خروشان ازان جایگه برنشست

یکی گُرزهٔ گاو پیکر به دست

بازگشت به سروده‌های فردوسی