ز جهرم فرخ زاد راخواندند
بران تخت شاهیش بنشاندند
در این شعر، داستان فرخ زاد از جهرم روایت میشود که به تخت شاهی نشسته و از ایمنی و امنیت در جهان سخن میگوید. او میخواهد که در دوران سلطنتش، کسی گزند نبیند و عدل و راستی برقرار باشد. اما ناگهان پس از مدتی، روزگار به او پشت میکند و او به دست یکی از بندگانش دچار زهر میشود و جانش را از دست میدهد. این واقعه نشان میدهد که سرنوشت و شرایط زمانه به سرعت تغییر میکند و هیچ کس از گزند زمانه در امان نیست. شاعر به خواننده توصیه میکند که از داشتههای خود بهرهبرداری کند و درنگ نکند، چون فردا ممکن است شرایط تغییر کند و فرصتها از دست بروند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز جهرم فرخ زاد راخواندند
بران تخت شاهیش بنشاندند
چو برتخت بنشست و کرد آفرین
ز نیکی دهش بر جهان آفرین
منم گفت فرزند شاهنشهان
نخواهم جز از ایمنی در جهان
ز گیتی هرآنکس که جوید گزند
چو من شاه باشم نگردد بلند
هر آنکس که جوید به دل راستی
نیارد به کار اندرون کاستی
بدارمش چون جان پاک ارجمند
نجویم ابر بیگزندان گزند
چو یک ماه بگذشت بر تخت اوی
بخاک اندر آمد سر و بخت اوی
همین بودش از روز و آرام بهر
یکی بنده در می برآمیخت زهر
بخورد و یکی هفته زان پس بزیست
هرآنکس که بشنید بروی گریست
همی پادشاهی به پایان رسید
ز هر سو همی دشمن آمد پدید
چنین است کردار گردنده دهر
نگه کن کزو چند یابی تو بهر
بخور هرچ داری به فردا مپای
که فردا مگر دیگر آیدش رای
ستاند ز تو دیگری را دهد
جهان خوانیش بیگمان بر جهد
بخور هرچ داری فزونی بده
تو رنجیدهای بهر دشمن منه
هرآنگه که روز تو اندر گذشت
نهاده همه باد گردد به دشت