یکی دختری بود پوران بنام
چو زن شاه شد کارها گشت خام
داستان درباره دختری به نام پوران است که بعد از تبدیل شدن به همسر شاه، تصمیم میگیرد که به مشکلات مردم توجه کند و به درویشان کمک کند تا از رنج و گرفتاری نجات یابند. او میخواهد که هیچکس در کشورش نیازمند نباشد و بدخواهان را از سرزمین خود دور کند. در ادامه، خبر به پوران میرسد که یکی از مردان لشکر به نام پیروز، کار ناپسندی انجام داده و او به شدت او را مجازات میکند. پوران دستور میدهد که پیروز را به شدت تنبیه کنند و ظلم او را جبران نمایند. در نهایت، بعد از چند ماه، پوران خود دچار بیماری شده و میمیرد؛ در حالی که نام نیکی از خود به جای میگذارد. پیام اصلی داستان این است که در دنیای متغیر و ناپایدار، افراد نیکوکار و توانا در انجام کارهای نیک باقی میمانند، در حالی که بدی و ظلم ناپایدار است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یکی دختری بود پوران بنام
چو زن شاه شد کارها گشت خام
بران تخت شاهیش بنشاندند
بزرگان برو گوهر افشاندند
چنین گفت پس دخت پوران که من
نخواهم پراگندن انجمن
کسی راکه درویش باشد ز گنج
توانگر کنم تانماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند
که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بدخواه را
بر آیین شاهان کنم گاه را
نشانی ز پیروز خسرو بجست
بیاورد ناگاه مردی درست
خبر چون به نزدیک پوران رسید
ز لشکر بسی نامور برگزید
ببردند پیروز راپیش اوی
بدو گفت کای بد تن کینه جوی
ز کاری که کردی بیابی جزا
چنانچون بود در خور ناسزا
مکافات یابی ز کرده کنون
برانم ز گردن تو را جوی خون
ز آخر هم آنگه یکی کره خواست
به زین اندرون نوز نابوده راست
ببستش بران باره بر همچوسنگ
فگنده به گردن درون پالهنگ
چنان کرهٔ تیز نادیده زین
به میدان کشید آن خداوند کین
سواران به میدان فرستاد چند
به فتراک بر گرد کرده کمند
که تا کره او را همیتاختی
زمان تا زمانش بینداختی
زدی هر زمان خویشتن بر زمین
بران کره بربود چند آفرین
چنین تا برو بر بدرید چرم
همیرفت خون از برش نرم نرم
سرانجام جانش به خواری به داد
چرا جویی از کار بیداد داد
همیداشت این زن جهان را به مهر
نجست از بر خاک باد سپهر
چو شش ماه بگذشت بر کار اوی
ببد ناگهان کژ پرگار اوی
به یک هفته بیمار گشت و بمرد
ابا خویشتن نام نیکی ببرد
چنین است آیین چرخ روان
توانا به هر کار و ما ناتوان