چو پیروز شد سوی ایران کشید
بر شهریار دلیران کشید
در این متن، فرد پیروز به سمت ایران میرود و به شهریار دلیران توجه میکند. او در روز چهارم به آموی میرسد و در آنجا مدتی میماند. در دلش افکار و قضاوتهایی شکل میگیرد و نامهای به برادرش مینویسید و او را از وضعیت آگاه میکند. بهرام، برادرش، به او اطلاع میدهد که در درد و رنج است و از او میخواهد برایشان مزد فراوانی باشد. همچنین او به شهریار میگوید که آنچه از او آموخته را منتقل کند. در ادامه، سپاهی بزرگ را ترتیب میدهد و تصمیم میگیرد که دیگر رزم و نبرد نبیند و به آرامش برسد. او در آموی مینشیند و منتظر پاسخ معکوس ستارههای خوشبخت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو پیروز شد سوی ایران کشید
بر شهریار دلیران کشید
به روز چهارم به آموی شد
ندیدی زنی کو جهانجوی شد
به آموی یک چند بنشست و بود
به دلش اندرون داوریها فزود
یکی نامه سوی برادر بدرد
نوشت و ز هر کارش آگاه کرد
نخستین سخن گفت بهرام گرد
به تیمار و درد برادر بمرد
تو را و مرا مزد بسیار باد
روان وی از ما بیآزار باد
دگر گفت با شهریار بلند
بگوی آنچ از من شنیدی ز پند
پس ما بیامد سپاهی گران
همه نامداران جنگاوران
برآن گونه برگاشتمشان ز رزم
که نه رزم بینند زان پس نه بزم
بسی نامور مهتران با منند
نبادی که آید بریشان گزند
نشستم به آموی تا پاسخم
بیارد مگر اختر فرخم