مرا سال بگذشت برشست و پنج
نه نیکو بود گر بیازم به گنج
شاعر در این اشعار از غم و اندوه خود سخن میگوید که بر اثر از دست دادن فرزندش به او دست داده است. او به تأمل در زندگی و مرگ پرداخته و نگران است که چه بر سر روح جوانش خواهد آمد. شاعر احساس تنهایی و درد میکند و به یاد روزهایی میافتد که فرزندش در کنارش بوده است. او به یاد ظلمتی که بر دلش نشسته میافتد و از خداوند درخواست میکند که گناهانش را ببخشد و به او نوری دهد تا با گذراندن این روزهای سخت بتواند به آرامش برسد. شعر به تصویر کشیدن حسرت و آرزوهای برآورده نشده و نیز جستجوی امید در میان غمها اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا سال بگذشت برشست و پنج
نه نیکو بود گر بیازم به گنج
مگر بهره بر گیرم از پند خویش
بر اندیشم از مرگ فرزند خویش
مرا بود نوبت برفت آن جوان
ز دردش منم چون تن بیروان
شتابم همی تا مگر یابمش
چویابم به بیغاره بشتابمش
که نوبت مرا بود بیکام من
چرا رفتی و بردی آرام من
ز بدها تو بودی مرا دستگیر
چرا چاره جستی ز همراه پیر
مگر همرهان جوان یافتی
که از پیش من تیز بشتافتی
جوان را چو شد سال برسی و هفت
نه بر آرزو یافت گیتی برفت
همیبود همواره با من درشت
برآشفت و یکباره بنمود پشت
برفت و غم و رنجش ایدر بماند
دل و دیدهٔ من به خون درنشاند
کنون او سوی روشنایی رسید
پدر را همی جای خواهد گزید
برآمد چنین روزگار دراز
کزان همرهان کس نگشتند باز
همانا مرا چشم دارد همی
ز دیر آمدن خشم دارد همی
ورا سال سی بد مرا شصت و هفت
نپرسید زین پیر و تنها برفت
وی اندر شتاب و من اندر درنگ
ز کردارها تا چه آید به چنگ
روان تو دارنده روشن کناد
خرد پیش جان تو جوشن کناد
همیخواهم از کردگار جهان
ز روزی ده آشکار و نهان
که یکسر ببخشد گناه مرا
درخشان کند تیره گاه مرا