پادشاهی هرمزد دوازده سال بود

بخش ۲ - آغاز داستان

سرودهٔ فردوسی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

یکی پیر بد مرزبان هری

پسندیده و دیده از هر دری

۲

جهان‌دیده‌ای نام او بود ماخ

سخن‌دان و با فرّ و با یال و شاخ

۳

بپرسیدمش تا چه داری بیاد

ز هرمز که بنشست بر تخت داد

۴

چنین گفت پیر خراسان که شاه

چو بنشست بر نامور پیشگاه

۵

نخست آفرین کرد بر کردگار

توانا و دانندهٔ روزگار

۶

دگر گفت ما تخت نامی کنیم

گرانمایگان را گرامی کنیم

۷

جهان را بداریم در زیر پر

چنان چون پدر داشت با داد و فر

۸

گنه‌کردگان را هراسان کنیم

ستم‌دیدگان را تن‌آسان کنیم

۹

ستون بزرگیست آهستگی

همان بخشش و داد و شایستگی

۱۰

بدانید کز کردگار جهان

بد و نیک هرگز نماند نهان

۱۱

نیاگان ما تاج‌داران دهر

که از دادشان آفرین بود بهر

۱۲

نجستند جز داد و بایستگی

بزرگی و گردی و شایستگی

۱۳

ز کهتر پرستش ز مهتر نواز

بداندیش را داشتن در گداز

۱۴

به هر کشوری دست و فرمان مراست

توانایی و داد و پیمان مراست

۱۵

کسی را که یزدان کند پادشا

بنازد بدو مردم پارسا

۱۶

که سرمایهٔ شاه بخشایشست

زمانه ز بخشش به آسایشست

۱۷

به درویش بر مهربانی کنیم

به پرمایه بر پاسبانی کنیم

۱۸

هرآن‌کس که ایمن شد از کار خویش

بر ما چنان کرد بازار خویش

۱۹

شما را به من هرچ هست آرزوی

مدارید راز از دل نیک‌خوی

۲۰

ز چیزی که دلتان هراسان بوَد

مرا داد آن دادن آسان بوَد

۲۱

هرآن‌کس که هست از شما نیک‌بخت

همه شاد باشید زین تاج و تخت

۲۲

میان بزرگان درخشش مراست

چو بخشایش داد و بخشش مراست

۲۳

شما مهربانی بافزون کنید

ز دل کینه و آز بیرون کنید

۲۴

هرآن‌کس که پرهیز کرد از دو کار

نبیند دو چشمش بد روزگار

۲۵

به خشنودی کردگار جهان

بکوشید یک‌سر کهان و مهان

۲۶

دگر آنک مغزش بود پرخرد

سوی ناسپاسی دلش ننگرد

۲۷

چو نیکی فزایی بروی کسان

بود مزد آن سوی تو نارسان

۲۸

میامیز با مردم کژ گوی

که او را نباشد سخن جز بروی

۲۹

وگر شهریارت بود دادگر

تو بر وی بسستی گمانی مبر

۳۰

گر ایددون که گویی نداند همی

سخن‌های شاهان بخواند همی

۳۱

چو بخشایش از دل کند شهریار

تو اندر زمین تخم کژّی مکار

۳۲

هرآنکس که او پند ما داشت خوار

بشوید دل از خوبی روزگار

۳۳

چو شاه از تو خشنود شد راستیست

وزو سر بپیچی در کاستیست

۳۴

درشتیش نرمیست در پند تو

بجوید که شد گرم پیوند تو

۳۵

ز نیکی مپرهیز هرگز به رنج

مکن شادمان دل به بیداد گنج

۳۶

چو اندر جهان کام دل یافتی

رسیدی بجایی که بشتافتی

۳۷

چو دیهیم هفتاد‌بر سرنهی

همه گرد کرده به دشمن دهی

۳۸

بهر کار درویش دارد دلم

نخواهم که اندیشه زو بگسلم

۳۹

همی‌خواهم از پاک پروردگار

که چندان مرا بر دهد روزگار

۴۰

که درویش را شاد دارم به گنج

نیارم دل پارسا را به رنج

۴۱

هرآن‌کس که شد در جهان شاه‌فش

سرش گردد از گنج دینار‌کش

۴۲

سرش را بپیچم ز کنداوری

نباید که جوید کسی مهتری

۴۳

چنین است انجام و آغاز ما

سخن گفتن فاش و هم راز ما

۴۴

درود جهان آفرین بر شماست

خم چرخ گردان زمین شماست

۴۵

چو بشنید گفتار او انجمن

پر اندیشه گشتند زان تن‌به‌تن

۴۶

سر گنج‌داران پر از بیم گشت

ستمکاره را دل به دو نیم گشت

۴۷

خردمند و درویش زان هرک بود

به دلش اندرون شادمانی فزود

۴۸

چنین بود تا شد بزرگیش راست

هر آن چیز در پادشاهی که خواست

۴۹

برآشفت و خوی بد آورد پیش

به یک‌سو شد از راه آیین و کیش

۵۰

هرآن‌کس که نزد پدرش ارجمند

بُدی شاد و ایمن ز بیم گزند

۵۱

یکایک تبه کردشان بی‌گناه

بدین گونه بُد رای و آیین شاه

۵۲

سه مرد از دبیران نوشین‌روان

یکی پیر و دانا و دیگر جوان

۵۳

چو ایزد گشسب و دگر برزمهر

دبیر خردمند با فرّ و چهر

۵۴

سه دیگر که ماه‌آذرش بود نام

خردمند و روشن‌دل و شادکام

۵۵

بر تخت نوشین‌روان این سه پیر

چو دستور بودند و همچون وزیر

۵۶

همی‌خواست هرمز کزین هرسه مرد

یکایک برآرد به ناگاه گرد

۵۷

همی‌بود ز ایشان دلش پرهراس

که روزی شوند اندرو ناسپاس

۵۸

به ایزدگشسب آن زمان دست آخت

به بیهوده بر بند و زندانش ساخت

۵۹

دل موبد موبدان تنگ شد

رخانش ز اندیشه بی‌رنگ شد

۶۰

که موبد بُد و پاک بودش سرشت

بمردی ورا نام بد زردهشت

۶۱

ازان بند ایزدگشسب دبیر

چنان شد که دل خسته گردد به تیر

۶۲

چو روزی برآمد نبودش زوار

نه خورد و نه پوشش نه انده‌گسار

۶۳

ز زندان پیامی فرستاد دوست

به موبد که ای بنده را مغز و پوست

۶۴

منم بی‌زواری به زندان شاه

کسی را به نزدیک من نیست راه

۶۵

همی خوردنی آرزوی آیدم

شکم گرسنه رنج بفزایدم

۶۶

یکی خوردنی پاک پیشم فرست

دوایی بدین درد ریشم فرست

۶۷

دل موبد از درد پیغام اوی

غمی گشت زان جای و آرام اوی

۶۸

چنان داد پاسخ که از کار بند

منال ار نیاید به جانت گزند

۶۹

ز پیغام او شد دلش پرشکن

پراندیشه شد مغزش از خویشتن

۷۰

به زندان فرستاد لختی خورش

بلرزید زان کار دل در برش

۷۱

همی‌گفت کاکنون شود آگهی

بدین ناجوانمرد بی‌فرهی

۷۲

که موبد به زندان فرستاد چیز

نیرزد تن ما برش یک پشیز

۷۳

گزند آیدم زین جهاندار مرد

کند بر من از خشم رخساره زرد

۷۴

هم از بهر ایزد‌گشسب دبیر

دلش بود پیچان و رخ چون زریر

۷۵

بفرمود تا پاک خوالیگرش

به زندان کشد خوردنی‌ها برش

۷۶

ازان پس نشست از بر تازی اسب

بیامد به نزدیک ایزدگشسب

۷۷

گرفتند مر یکدگر را کنار

پر از درد ومژگان چو ابر بهار

۷۸

ز خوی بد شاه چندی سخن

همی‌رفت تا شد سخنها کهن

۷۹

نهادند خوان پیش ایزدگشسب

گرفتند پس واژ و برسم بدست

۸۰

پس ایزدگشسب آنچ اندرز بود

به زمزم همی‌گفت و موبد شنود

۸۱

ز دینار وز گنج وز خواسته

هم از کاخ و ایوان آراسته

۸۲

به موبد چنین گفت کای نامجوی

چو رفتی از ایدر به هرمزد گوی

۸۳

که گر سرنپیچی ز گفتار من

براندیشی از رنج و تیمار من

۸۴

که از شهریاران تو خورده‌ام

تو را نیز در بر بپرورده‌ام

۸۵

بدان رنج پاداش بند آمدست

پس از رنج بیم گزند آمدست

۸۶

دلی بیگنه پرغم ای شهریار

به یزدان نمایم به روز شمار

۸۷

چو موبد سوی خانه شد در زمان

ز کارآگهان رفت مردی دمان

۸۸

شنیده یکایک بهرمزد گفت

دل شاه با رای بد گشت جفت

۸۹

ز ایزد‌گشسب آنگهی شد درشت

به زندان فرستاد و او را بکشت

۹۰

سخنهای موبد فراوان شنید

بر او بر نکرد ایچ گونه پدید

۹۱

همی‌راند اندیشه بر خوب و زشت

سوی چارهٔ کشتن زردهشت

۹۲

بفرمود تا زهر خوالیگرش

نهانی برد پیش در یک خورش

۹۳

چو موبد بیامد بهنگام بار

به نزدیکی نامور شهریار

۹۴

بدو گفت کامروز ز ایدر مرو

که خوالیگری یافتستیم نو

۹۵

چو بنشست موبد نهادند خوان

ز موبد بپالود رنگ رخان

۹۶

بدانست کان خوان زمان ویست

همان راستی در گمان ویست

۹۷

خورش‌ها ببردند خوالیگران

همی‌خورد شاه از کران تا کران

۹۸

چو آن کاسه زهر پیش آورید

نگه کرد موبد بدان بنگرید

۹۹

بران بدگمان شد دل پاک اوی

که زهرست بر خوان تریاک اوی

۱۰۰

چو هرمز نگه کرد لب را ببست

بران کاسه زهر یازید دست

۱۰۱

بران سان که شاهان نوازش کنند

بران بندگان نیز نازش کنند

۱۰۲

ازان کاسه برداشت مغز استخوان

بیازید دست گرامی بخوان

۱۰۳

به موبد چنین گفت کای پاک‌مغز

تو را کردم این لقمهٔ پاک و نغز

۱۰۴

دهن بازکن تا خوری زین خورش

کزین پس چنین باشدت پرورش

۱۰۵

بدو گفت موبد به جان و سرت

که جاوید بادا سر و افسرت

۱۰۶

کزین نوشه خوردن نفرماییم

به سیری رسیدم نیفزاییم

۱۰۷

بدو گفت هرمز به خورشید و ماه

به پاکی روان جهاندار شاه

۱۰۸

که بستانی این نوشه ز انگشت من

برین آرزو نشکنی پشت من

۱۰۹

بدو گفت موبد که فرمان شاه

بیامد نماند مرا رای و راه

۱۱۰

بخورد و ز خوان زار و پیچان برفت

همی‌راند تا خانهٔ خویش تفت

۱۱۱

ازان خوردن زهر با کس نگفت

یکی جامه افگند و نالان بخفت

۱۱۲

بفرمود تا پادزهر آورند

ازان گنج‌ها گر ز شهر آورند

۱۱۳

فروخورد تریاک و نامد به کار

ز هرمز به یزدان بنالید زار

۱۱۴

یکی استواری فرستاد شاه

بدان تا کند کار موبد نگاه

۱۱۵

که آن زهر شد بر تنش کارگر

گر اندیشهٔ ما نیامد ببر

۱۱۶

فرستاده را چشم موبد بدید

سرشکش ز مژگان به رخ برچکید

۱۱۷

بدو گفت رو پیش هرمزد گوی

که بختت به برگشتن آورد روی

۱۱۸

بدین داوری نزد داور شویم

به جایی که هر دو برابر شویم

۱۱۹

ازین پس تو ایمن مشو از بدی

که پاداش پیش آیدت ایزدی

۱۲۰

تو پدرود باش ای بداندیش مرد

بد آید به رویت ز بد کارکرد

۱۲۱

چو بشنید گریان بشد استوار

بیاورد پاسخ برِ شهریار

۱۲۲

سپهبد پشیمان شد از کار اوی

بپیچید ازان راست گفتار اوی

۱۲۳

مر آن درد را راه چاره ندید

بسی باد سرد از جگر برکشید

۱۲۴

بمرد آن زمان موبد موبدان

برو زار و گریان شده بخردان

۱۲۵

چنینست کیهان همه درد و رنج

چه یازی به تاج و چه نازی به گنج

۱۲۶

که این روزگار خوشی بگذرد

زمانه نفس را همی‌بشمرد

۱۲۷

چو شد کار دانا بزاری به سر

همه کشور از درد زیر و زبر

۱۲۸

جهاندار خون‌ریز و ناسازگار

نکرد ایچ یاد از بد روزگار

۱۲۹

میان تنگ خون ریختن را ببست

به بهرام‌آذرمهان آخت دست

۱۳۰

چو شب تیره‌تر شد مر او را بخواند

به پیش خود اندر به زانو نشاند

۱۳۱

بدو گفت خواهی که ایمن شوی

نبینی ز من تیزی و بدخوی

۱۳۲

چو خورشید بر برج روشن شود

سرکوه چون پشت جوشن شود

۱۳۳

تو با نامداران ایران بیای

همی‌باش در پیش تختم بپای

۱۳۴

ز سیمای برزینت پرسم سخن

چو پاسخ گزاری دلت نرم کن

۱۳۵

بپرسم که این دوستار تو کیست

بدست ار پرستنده ایزدیست

۱۳۶

تو پاسخ چنین ده که این بدتنست

بداندیش وز تخم آهرمنست

۱۳۷

وزان پس ز من هرچ خواهی بخواه

پرستنده و تخت و مهر و کلاه

۱۳۸

بدو گفت بهرام کایدون کنم

ازین بد که گفتی صدافزون کنم

۱۳۹

بسیمای برزین که بود از مهان

گزین پدرش آن چراغ جهان

۱۴۰

همی‌ساخت تا چاره‌ای چون کند

که پیراهن مهر بیرون کند

۱۴۱

چو پیدا شد آن چادر عاج گون

خور از بخش دوپیکر آمد برون

۱۴۲

جهاندار بنشست بر تخت عاج

بیاویختند آن بهاگیر تاج

۱۴۳

بزرگان ایران بران بارگاه

شدند انجمن تا بیامد سپاه

۱۴۴

ز در پرده برداشت سالار بار

برفتند یکسر بر شهریار

۱۴۵

چو بهرام آذرمهان پیشرو

چو سیمای برزین و گردان نو

۱۴۶

نشستند هریک به آیین خویش

گروهی ببودند بر پای پیش

۱۴۷

به بهرام آذرمهان گفت شاه

که سیمای برزین بدین بارگاه

۱۴۸

سزاوار گنجست اگر مرد رنج

که بدخواه زیبا نباشد به گنج

۱۴۹

بدانست بهرام آذرمهان

که آن پرسش شهریار جهان

۱۵۰

چگونست و آن را پی و بیخ چیست

کزان بیخ او را بباید گریست

۱۵۱

سرانجام جز دخمهٔ بی‌کفن

نیابد ازین مهتر انجمن

۱۵۲

چنین داد پاسخ که ای شاه راد

ز سیمای برزین مکن ایچ یاد

۱۵۳

که ویرانی شهر ایران ازوست

که مه مغز بادش بتن بر مه پوست

۱۵۴

نگوید سخن جز همه بتری

بر آن بتری بر کند داوری

۱۵۵

چو سیمای برزین شنید این سخن

بدو گفت کای نیک یار کهن

۱۵۶

به بد بر تن من گوایی مده

چنین دیو را آشنایی مده

۱۵۷

چه دیدی ز من تا تو یار منی

ز کردار و گفتار آهرمنی

۱۵۸

بدو گفت بهرام آذرمهان

که تخمی پراگنده‌ای در جهان

۱۵۹

کزان بر نخستین تو خواهی درود

از آتش نیابی مگر تیره دود

۱۶۰

چو کسری مرا و تو را پیش خواند

بر تخت شاهنشهی برنشاند

۱۶۱

ابا موبد موبدان برزمهر

چو ایزدگشسب آن مه خوب چهر

۱۶۲

بپرسید کین تخت شاهنشهی

کرا زیبد و کیست با فرّهی

۱۶۳

به کهتر دهم گر به مهتر پسر

که باشد به شاهی سزاوارتر

۱۶۴

همه یکسر از جای برخاستیم

زبان پاسخش را بیاراستیم

۱۶۵

که این ترک‌زاده سزاوار نیست

به شاهی کس او را خریدار نیست

۱۶۶

که خاقان نژادست و بد‌گوهرست

به بالا و دیدار چون مادرست

۱۶۷

تو گفتی که هرمز به شاهی سزاست

کنون زین سزا مر تو را این جزاست

۱۶۸

گوایی من از بهر این دادمت

چنین لب به دشنام بگشادمت

۱۶۹

ز تشویر هرمز فروپژمرید

چو آن راست گفتار او را شنید

۱۷۰

به زندان فرستادشان تیره شب

وز ایشان ببد تیز بگشاد لب

۱۷۱

سیم شب چو برزد سر از کوه ماه

ز سیمای برزین بپردخت شاه

۱۷۲

به زندان دزدان مر او را بکشت

ندارد جز از رنج و نفرین بمشت

۱۷۳

چو بهرام آذرمهان آن شنید

که آن پاکدل مرد شد ناپدید

۱۷۴

پیامی فرستاد نزدیک شاه

که ای تاج تو برتر از چرخ ماه

۱۷۵

تو دانی که من چند کوشیده‌ام

که تا رازهای تو پوشیده‌ام

۱۷۶

به پیش پدرت آن سزاوار شاه

نبودم تو را جز همه نیکخواه

۱۷۷

یکی پند گویم چو خوانی مرا

بر تخت شاهی نشانی مرا

۱۷۸

تو را سودمندیست از پند من

به زندان بمان یک زمان بند من

۱۷۹

به ایران تو را سودمندی بوَد

خردمند را بی‌گزندی بوَد

۱۸۰

پیامش چو نزدیک هرمز رسید

یکی رازدار از میان برگزید

۱۸۱

که بهرام را پیش شاه آورد

بدان نامور بارگاه آورد

۱۸۲

شب تیره بهرام را پیش خواند

به چربی سخن چند با او براند

۱۸۳

بدو گفت برگوی کان پند چیست

که ما را بدان روزگار بهیست

۱۸۴

چنین داد پاسخ که در گنج شاه

یکی ساده صندوق دیدم سیاه

۱۸۵

نهاده به صندوق در حقه‌ای

بحقه درون پارسی رقعه‌ای

۱۸۶

نبشتست بر پرنیان سپید

بدان باشد ایرانیان را امید

۱۸۷

به خط پدرت آن جهاندار شاه

تو را اندران کرد باید نگاه

۱۸۸

چو هرمز شنید آن فرستاد کس

به نزدیک گنجور فریادرس

۱۸۹

که در گنجهای پدر بازجوی

یکی ساده صندوق و مهری بروی

۱۹۰

بران مهر بر نام نوشین‌روان

که جاوید بادا روانش جوان

۱۹۱

هم اکنون شب تیره پیش من آر

فراوان بجستن مبر روزگار

۱۹۲

شتابید گنجور و صندوق جست

بیاورد پویان به مهر درست

۱۹۳

جهاندار صندوق را برگشاد

فراوان ز نوشین‌روان کرد یاد

۱۹۴

به صندوق در حقّه با مهر دید

شتابید و زو پرنیان برکشید

۱۹۵

نگه کرد پس خطّ نوشین‌روان

نبشته بران رقعهٔ پرنیان

۱۹۶

که هرمز بده سال و بر سر دوسال

یکی شهریاری بوَد بی‌همال

۱۹۷

ازان پس پرآشوب گردد جهان

شود نام و آواز او در نهان

۱۹۸

پدید آید از هر سویی دشمنی

یکی بدنژادی و آهرمنی

۱۹۹

پراگنده گردد ز هر سو سپاه

فروافگند دشمن او را ز گاه

۲۰۰

دو چشمش کند کور خویش زنش

ازان پس برآرند هوش از تنش

۲۰۱

به خطّ پدر هرمز آن رقعه دید

هراسان شد و پرنیان برکشید

۲۰۲

دو چشمش پر از خون شد و روی زرد

به بهرام گفت ای جفاپیشه مرد

۲۰۳

چه جستی ازین رقعه اندرهمی

بخواهی ربودن ز من سر همی

۲۰۴

بدو گفت بهرام کای ترک‌زاد

به خون ریختن تا نباشی تو شاد

۲۰۵

تو خاقان‌نژادی نه از کیقباد

که کسری تو را تاج بر سر نهاد

بازگشت به سروده‌های فردوسی