پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

بخش ۶ - داستان درنهادن شطرنج

سرودهٔ فردوسی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

چنین گفت موبد که یک روز شاه

به دیبای رومی بیاراست گاه

۲

بیاویخت تاج از بر تخت عاج

همه جای عاج و همه جای تاج

۳

همه کاخ پر موبد و مرزبان

ز بلخ و ز بامین و ز کرزبان

۴

چنین آگهی یافت شاه جهان

ز گفتار بیدار کارآگهان

۵

که آمد فرستادهٔ شاه هند

ابا پیل و چتر و سواران سند

۶

شتروار بارست با او هزار

همی راه جوید بر شهریار

۷

همانگه چو بشنید بیدار شاه

پذیره فرستاد چندی سپاه

۸

چو آمد بر شهریار بزرگ

فرستادهٔ نامدار و سترگ

۹

برسم بزرگان نیایش گرفت

جهان آفرین را ستایش گرفت

۱۰

گهرکرد بسیار پیشش نثار

یکی چتر و ده پیل با گوشوار

۱۱

بیاراسته چتر هندی به زر

بدو بافته چند گونه گهر

۱۲

سر بار بگشاد در بارگاه

بیاورد یک سر همه نزد شاه

۱۳

فراوان ببار اندرون سیم و زر

چه از مشک و عنبر چه از عود تر

۱۴

ز یاقوت والماس وز تیغ هند

همه تیغ هندی سراسر پرند

۱۵

ز چیزی که خیزد ز قنوج و رای

زده دست و پای آوریده به جای

۱۶

ببردند یک سر همه پیش تخت

نگه کرد سالار خورشید بخت

۱۷

ز چیزی که برد اندران رای رنج

فرستاد کسری سراسر به گنج

۱۸

بیاورد پس نامه‌ای بر پرند

نبشته بنوشین‌روان رای هند

۱۹

یکی تخت شطرنج کرده به رنج

تهی کرده از رنج شطرنج گنج

۲۰

بیاورد پیغام هندی ز رای

که تا چرخ باشد تو بادی به جای

۲۱

کسی کو بدانش برد رنج بیش

بفرمای تا تخت شطرنج پیش

۲۲

نهند و ز هر گونه رای آورند

که این نغز بازی به جای آورند

۲۳

بدانند هرمهره‌ای را به نام

که گویند پس خانهٔ او کدام

۲۴

پیاده بدانند و پیل و سپاه

رخ واسب و رفتار فرزین و شاه

۲۵

گراین نغز بازی به جای آورند

درین کار پاکیزه رای آورند

۲۶

همان باژ و ساوی که فرمودشاه

به خوبی فرستم بران بارگاه

۲۷

وگر نامداران ایران گروه

ازین دانش آیند یک سر ستوه

۲۸

چو با دانش ما ندارند تاو

نخواهند زین بوم و بر باژ و ساو

۲۹

همان باژ باید پذیرفت نیز

که دانش به از نامبردار چیز

۳۰

دل و گوش کسری بگوینده داد

سخنها برو کرد گوینده یاد

۳۱

نهادند شطرنج نزدیک شاه

به مهره درون کرد چندی نگاه

۳۲

ز تختش یکی مهره از عاج بود

پر از رنگ پیکر دگر ساج بود

۳۳

بپرسید ازو شاه پیروزبخت

ازان پیکر ومهره ومشک وتخت

۳۴

چنین داد پاسخ که ای شهریار

همه رسم و راه از در کارزار

۳۵

ببینی چویابی به بازیش راه

رخ و پیل و آرایش رزمگاه

۳۶

بدو گفت یک هفته ما را زمان

ببازیم هشتم به روشن‌روان

۳۷

یکی خرم ایوان بپرداختند

فرستاده را پایگه ساختند

۳۸

رد وموبدان نماینده راه

برفتند یک سر به نزدیک شاه

۳۹

نهادند پس تخت شطرنج پیش

نگه کرد هریک ز اندازه بیش

۴۰

بجستند و هر گونه‌ای ساختند

ز هر دست یکبارش انداختند

۴۱

یکی گفت وپرسید و دیگر شنید

نیاورد کس راه بازی پدید

۴۲

برفتند یکسر پرآژنگ چهر

بیامد برشاه بوزرجمهر

۴۳

ورا زان سخن نیک ناکام دید

به آغاز آن رنج فرجام دید

۴۴

به کسری چنین گفت کای پادشا

جهاندار و بیدار و فرمانروا

۴۵

من این نغز بازی به جای آورم

خرد را بدین رهنمای آورم

۴۶

بدو گفت شاه این سخن کارتست

که روشن‌روان بادی وتندرست

۴۷

کنون رای قنوج گوید که شاه

ندارد یکی مرد جوینده راه

۴۸

شکست بزرگ است بر موبدان

به در گاه و بر گاه و بر بخردان

۴۹

بیاورد شطرنج بوزرجمهر

پراندیشه بنشست و بگشاد چهر

۵۰

همی‌جست بازی چپ و دست راست

همی‌راند تا جای هریک کجاست

۵۱

به یک روز و یک شب چو بازیش یافت

از ایوان سوی شاه ایران شتافت

۵۲

بدو گفت کای شاه پیروزبخت

نگه کردم این مهره و مشک و تخت

۵۳

به خوبی همه بازی آمد به جای

به بخت بلند جهان کدخدای

۵۴

فرستادهٔ شاه را پیش خواه

کسی را که دارند ما را نگاه

۵۵

شهنشاه باید که بیند نخست

یکی رزمگاهست گویی درست

۵۶

ز گفتار او شاد شد شهریار

ورا نیک پی خواند و به روزگار

۵۷

بفرمود تا موبدان و ردان

برفتند با نامور بخردان

۵۸

فرستاده رای را پیش خواند

بران نامور پیشگاهش نشاند

۵۹

بدو گفت گوینده بوزرجمهر

که ای موبد رای خورشید چهر

۶۰

ازین مهرها رای با توچه گفت

که همواره با توخرد باد جفت

۶۱

چنین داد پاسخ که فرخنده‌رای

چو از پیش او من برفتم ز جای

۶۲

مرا گفت کین مهرهٔ ساج و عاج

ببر پیش تخت خداوند تاج

۶۳

بگویش که با موبد و رای‌زن

بنه پیش و بنشان یکی انجمن

۶۴

گر این نغز بازی به جای آورند

پسندیده و دلربای آورند

۶۵

همین بدره و برده و باژ و ساو

فرستیم چندانک داریم تاو

۶۶

و گر شاه و فرزانگان این به جای

نیارند روشن ندارند رای

۶۷

نباید که خواهد ز ما باژ و گنج

دریغ آیدش جان دانا به رنج

۶۸

چو بیند دل و رای باریک ما

فزونتر فرستد به نزدیک ما

۶۹

برتخت آن شاه بیداربخت

بیاورد و بنهاد شطرنج وتخت

۷۰

چنین گفت با موبدان و ردان

که‌ای نامور پاک دل بخردان

۷۱

همه گوش دارید گفتار اوی

هم آن را هشیار سالار اوی

۷۲

بیاراست دانا یکی رزمگاه

به قلب اندرون ساخته جای شاه

۷۳

چپ و راست صف برکشیده سوار

پیاده به پیش اندرون نیزه دار

۷۴

هشیوار دستور در پیش شاه

به رزم اندرونش نماینده راه

۷۵

مبارز که اسب افگند بر دو روی

به دست چپش پیل پرخاشجوی

۷۶

وزو برتر اسبان جنگی به پای

بدان تاکه آید به بالای رای

۷۷

چو بوزرجمهر آن سپه را براند

همه انجمن درشگفتی بماند

۷۸

غمی شد فرستادهٔ هند سخت

بماند اندر آن کار هشیار بخت

۷۹

شگفت اندرو مرد جادو بماند

دلش را به اندیشه اندر نشاند

۸۰

که این تخت شطرنج هرگز ندید

نه از کاردانان هندی شنید

۸۱

چگونه فراز آمدش رای این

به گیتی نگیرد کسی جای این

۸۲

چنان گشت کسری ز بوزرجمهر

که گفتی بدوبخت بنمود چهر

۸۳

یکی جام فرمود پس شهریار

که کردند پرگوهر شاهوار

۸۴

یکی بدره دینار واسبی به زین

بدو داد و کردش بسی آفرین

۸۵

بشد مرد دانا به آرام خویش

یکی تخت و پرگار بنهاد پیش

۸۶

به شطرنج و اندیشهٔ هندوان

نگه کرد و بفزود رنج روان

۸۷

خرد بادل روشن انباز کرد

به اندیشه بنهاد برتخت نرد

۸۸

دومهره بفرمود کردن ز عاج

همه پیکر عاج همرنگ ساج

۸۹

یکی رزمگه ساخت شطرنج وار

دو رویه برآراسته کارزار

۹۰

دولشکر ببخشید بر هشت بهر

همه رزمجویان گیرنده شهر

۹۱

زمین وار لشکر گهی چارسوی

دوشاه گرانمایه و نیک خوی

۹۲

کم و بیش دارند هر دو به هم

یکی از دگر برنگیرد ستم

۹۳

به فرمان ایشان سپاه از دو روی

به تندی بیاراسته جنگجوی

۹۴

یکی را چوتنها بگیرد دو تن

ز لشکر برین یک تن آید شکن

۹۵

به هرجای پیش وپس اندر سپاه

گرازان دو شاه اندران رزمگاه

۹۶

همی این بران آن برین برگذشت

گهی رزم کوه و گهی رزم دشت

۹۷

برین گونه تا بر که بودی شکن

شدندی دو شاه و سپاه انجمن

۹۸

بدین سان که گفتم بیاراست نرد

برشاه شد یک به یک یاد کرد

۹۹

وزان رفتن شاه برترمنش

همانش ستایش همان سرزنش

۱۰۰

ز نیروی و فرمان و جنگ سپاه

بگسترد و بنمود یک یک بشاه

۱۰۱

دل شاه ایران ازو خیره ماند

خرد را باندیشه اندر نشاند

۱۰۲

همی‌گفت کای مرد روشن‌روان

جوان بادی و روزگارت جوان

۱۰۳

بفرمود تا ساروان دو هزار

بیارد شتر تا در شهریار

۱۰۴

ز باری که خیزد ز روم و ز چین

ز هیتال و مکران و ایران زمین

۱۰۵

ز گنج شهنشاه کردند بار

بشد کاروان از در شهریار

۱۰۶

چوشد بارهای شتر ساخته

دل شاه زان کار پرداخته

۱۰۷

فرستادهٔ رای را پیش خواند

ز دانش فراوان سخنها براند

۱۰۸

یکی نامه بنوشت نزدیک اوی

پر از دانش و رامش و رنگ و بوی

۱۰۹

سر نامه کرد آفرین بزرگ

به یزدان پناهش ز دیو سترگ

۱۱۰

دگر گفت کای نامور شاه هند

ز دریای قنوج تا پیش سند

۱۱۱

رسیداین فرستادهٔ رای‌زن

ابا چتر و پیلان بدین انجمن

۱۱۲

همان تخت شطرنج و پیغام رای

شنیدیم و پیغامش امد بجای

۱۱۳

ز دانای هندی زمان خواستیم

به دانش روان را بیاراستیم

۱۱۴

بسی رای زد موبد پاک‌رای

پژوهید وآورد بازی به جای

۱۱۵

کنون آمد این موبد هوشمند

به قنوج نزدیک رای بلند

۱۱۶

شتروار بار گران دو هزار

پسندیده بار از در شهریار

۱۱۷

نهادیم برجای شطرنج نرد

کنون تا به بازی که آرد نبرد

۱۱۸

برهمن فراوان بود پاک‌رای

که این بازی آرد به دانش به جای

۱۱۹

ز چیزی که دید این فرستاده رنج

فرستد همه رای هندی به گنج

۱۲۰

ور ایدون کجا رای با راهنمای

بکوشند بازی نیاید به جای

۱۲۱

شتروار باید که هم زین شمار

به پیمان کند رای قنوج بار

۱۲۲

کند بار همراه با بار ما

چنینست پیمان و بازار ما

۱۲۳

چوخورشید رخشنده شد بر سپهر

برفت از در شاه بوزرجمهر

۱۲۴

چو آمد ز ایران به نزدیک رای

برهمن بشادی ورا رهنمای

۱۲۵

ابا بار با نامه وتخت نرد

دلش پر ز بازار ننگ ونبرد

۱۲۶

چو آمد به نزدیکی تخت اوی

بدید آن سر و افسر و بخت اوی

۱۲۷

فراوانش بستود بر پهلوی

بدو داد پس نامهٔ خسروی

۱۲۸

ز شطرنج وز راه وز رنج رای

بگفت آنچه آمد یکایک به جای

۱۲۹

پیام شهنشاه با او بگفت

رخ رای هندی چوگل برشگفت

۱۳۰

بگفت آن کجا دید پاینده مرد

چنان هم سراسر بیاورد نرد

۱۳۱

ز بازی و از مهره و رای شاه

وزان موبدان نماینده راه

۱۳۲

به نامه دورن آنچه کردست یاد

بخواند بداند نپیچد ز داد

۱۳۳

ز گفتار اوشد رخ شاه زرد

چو بشنید گفتار شطرنج و نرد

۱۳۴

بیامد یکی نامور کدخدای

فرستاده را داد شایسته‌جای

۱۳۵

یکی خرم ایوان بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

۱۳۶

زمان خواست پس نامور هفت روز

برفت آنک بودند دانش فروز

۱۳۷

به کشور ز پیران شایسته مرد

یکی انجمن کرد و بنهاد نرد

۱۳۸

به یک هفته آنکس که بد تیزویر

ازان نامداران برنا و پیر

۱۳۹

همی‌بازجستند بازی نرد

به رشک و برای وبه ننگ و نبرد

۱۴۰

بهشتم چنین گفت موبد به رای

که این را نداند کسی سر زپای

۱۴۱

مگر با روان یار گردد خرد

کزین مهره بازی برون آورد

۱۴۲

بیامد نهم روز بوزرجمهر

پر از آرزو دل پرآژنگ چهر

۱۴۳

که کسری نفرمود ما را درنگ

نباید که گردد دل شاه تنگ

۱۴۴

بشد موبدان را ازان دل دژم

روان پر زغم ابروان پر زخم

۱۴۵

بزرگان دانا به یک سو شدند

به نادانی خویش خستو شدند

۱۴۶

چو آن دید بنشست بوزرجمهر

همه موبدان برگشادند چهر

۱۴۷

بگسترد پیش اندرون تخت نرد

همه گردش مهرها یاد کرد

۱۴۸

سپهدار بنمود و جنگ سپاه

هم آرایش رزم و فرمان شاه

۱۴۹

ازو خیره شد رای با رای‌زن

ز کشور بسی نامدار انجمن

۱۵۰

همه مهتران آفرین خواندند

ورا موبد پاک دین خواندند

۱۵۱

ز هر دانشی زو بپرسید رای

همه پاسخ آمد یکایک به جای

۱۵۲

خروشی برآمد ز دانندگان

ز دانش پژوهان وخوانندگان

۱۵۳

که اینت سخنگوی داننده مرد

نه از بهر شطرنج و بازی نرد

۱۵۴

بیاورد زان پس شتر دو هزار

همه گنج قنوح کردند بار

۱۵۵

ز عود و ز عنبر ز کافور و زر

همه جامه وجام پیکر گهر

۱۵۶

ابا باژ یکساله از پیشگاه

فرستاد یک سر به درگاه شاه

۱۵۷

یکی افسری خواست از گنج رای

همان جامهٔ زر ز سر تا به پای

۱۵۸

بدو داد وچند آفرین کرد نیز

بیارانش بخشید بسیار چیز

۱۵۹

شتر دو هزار آنک از پیش برد

ابا باژ و هدیه مر او را سپرد

۱۶۰

یکی کاروان بد که کس پیش ازان

نراند و نبد خواسته بیش ازان

۱۶۱

بیامد ز قنوج بوزرجمهر

برافراخته سر بگردان سپهر

۱۶۲

دلی شاد با نامه شاه هند

نبشته به هندی خطی بر پرند

۱۶۳

که رای و بزرگان گوایی دهند

نه از بیم کزنیک رایی دهند

۱۶۴

که چون شاه نوشین‌روان کس ندید

نه از موبد سالخورده شنید

۱۶۵

نه کس دانشی تر ز دستور اوی

ز دانش سپهرست گنجور اوی

۱۶۶

فرستاده شد باژ یک ساله پیش

اگر بیش باید فرستیم بیش

۱۶۷

ز باژی که پیمان نهادیم نیز

فرستاده شد هرچ بایست چیز

۱۶۸

چو آگاهی آمد ز دانا به شاه

که با کام و با خوبی آمد ز راه

۱۶۹

ازان آگهی شاد شد شهریار

بفرمود تاهرک بد نامدار

۱۷۰

ز شهر و ز لشکر خبیره شدند

همه نامداران پذیره شدند

۱۷۱

به شهر اندر آمد چنان ارجمند

به پیروزی شهریار بلند

۱۷۲

به ایوان چو آمد به نزدیک تخت

برو شهریار آفرین کرد سخت

۱۷۳

ببر در گرفتش جهاندار شاه

بپرسیدش از رای وز رنج راه

۱۷۴

بگفت آنکجا رفت بوزرجمهر

ازان بخت بیدار و مهر سپهر

۱۷۵

پس آن نامه رای پیروزبخت

بیاورد و بنهاد در پیش تخت

۱۷۶

بفرمود تا یزدگرد دبیر

بیامد بر شاه دانش‌پذیر

۱۷۷

چو آن نامه رای هندی بخواند

یکی انجمن درشگفتی بماند

۱۷۸

هم از دانش و رای بوزرجمهر

ازان بخت سالار خورشید چهر

۱۷۹

چنین گفت کسری که یزدان سپاس

که هستم خردمند و نیکی‌شناس

۱۸۰

مهان تاج وتخت مرا بنده‌اند

دل وجان به مهر من آگنده‌اند

۱۸۱

شگفتی‌تر از کار بوزرجمهر

که دانش بدو داد چندین سپهر

۱۸۲

سپاس از خداوند خورشید وماه

کزویست پیروزی و دستگاه

۱۸۳

برین داستان برسخن ساختم

به طلخند و شطرنج پرداختم

بازگشت به سروده‌های فردوسی