چو شد پادشا بر جهان یزدگرد
سپاه پراگنده را کرد گرد
این متن دربارهی پادشاهی یزدگرد و اقداماتی است که برای حفظ و بهبود وضعیت کشور انجام میدهد. او پس از نشستن بر تخت، برای مدیریت بهتر کشور با موبدان و بزرگان مشورت میکند و به اهمیت دوستی و دوری از کینهورزی اشاره میکند. یزدگرد بر این باور است که خوشنودی و خیرخواهی باید در روابط انسانها حاکم باشد و از حسادت و دشمنی دوری شوند. او به مراقبت از کشور و لشکر میپردازد و در نهایت، پس از سالها حکومت، به ناپایداری دنیا و سرنوشت خود فکر میکند و دستورات را به هرمز، جانشین خود، میسپارد. در پایان، برای زمانهی خود میگوید که هر چیز را باید در شمار دانست و از بالاوری خودداری کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو شد پادشا بر جهان یزدگرد
سپاه پراگنده را کرد گرد
نشستند با موبدان و ردان
بزرگان و سالاروَش بخردان
جهانجوی بر تخت زرین نشست
در رنج و دست بدی را ببست
نخستین چنین گفت کن کز گناه
برآسود شد ایمن از کینهخواه
هر آنکس که دل تیره دارد ز رشک
مر آن درد را دور باشد پزشک
که رشک آورد آز و گرم و گداز
دُژآگاه دیوی بود دیرساز
هرآن چیز کآنت نیاید پسند
دل دوست و دشمن بر آن برمبند
مدارا خرد را برابر بود
خرد بر سر دانش افسر بود
به جای کسی گر تو نیکی کنی
مزن بر سرش تا دلش نشکنی
چو نیکیکنِش باشی و بردبار
نباشی به چشم خردمند خوار
اگر بخت پیروز یاری دهد
مرا بر جهان کامگاری دهد
یکی دفتری سازم از راستی
که بندد در کژی و کاستی
همیداشت یک چند گیتی به داد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
به هر سو فرستاد بیمر سپاه
همیداشت گیتی ز دشمن نگاه
ده و هشت بگذشت سال از برش
به پاییز چون تیره گشت افسرش
بزرگان و دانندگان را بخواند
بر تخت زرین به زانو نشاند
چنین گفت کین چرخ ناپایدار
نه پرورده داند نه پرودگار
به تاج گرانمایگان ننگرد
شکاری که یابد همی بشکرد
کنون روز من بر سر آید همی
به نیرو شکست اندر آید همی
سپردم به هرمز کلاه و نگین
همه لشکر و گنج ایران زمین
همه گوش دارید و فرمان کنید
ز پیمان او رامش جان کنید
اگر چند پیروز با فر و یال
ز هرمز فزونست چندی به سال
ز هرمز همیبینم آهستگی
خردمندی و داد و شایستگی
بگفت این و یک هفته زان پس بزیست
برفت و بر او تخت چندی گریست
اگر صد بمانی و گر بیستوپنج
ببایدت رفتن ز جای سپنج
هر آن چیز کآید همی در شمار
سزد گر نخوانی ورا پایدار