بیامد ز میدان چو تیر از کمان
بر دختر خویش رفت آن زمان
در این قطعه شعری، فردی به میدان میآید و به سمت دخترش میرود. او از یک ترک قلم و کاغذ میخواهد تا عهدنامهای بنویسد که در آن به پاکی و راستی اشاره شده و نامی از فردی به نام سپینود و بهرامشاه آورده میشود. شاعر آرزو دارد که شهنشاه جاودانه زنده بماند و بزرگان در برابر او سر فرود آورند. او بعد از فوت، امیدوار است که به خاطر بهرامشاه، جایی در سرای دیگر داشته باشد و جان خود را به او بسپرد. همچنین به سپینود منشور هند و هدایا تقدیم میشود و در ادامه، شاه به او دستور میدهد تا به هندوستان بازگردد. او همچنین براساس دستور شاه، اموال و هدایایی برای یارانش فراهم میکند و در مسیر سفر به هندوستان، با او همراه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیامد ز میدان چو تیر از کمان
بر دختر خویش رفت آن زمان
قلم خواست از ترک و قرطاس خواست
ز مشک سیه سوده انقاس خواست
سر عهد کرد آفرین از نخست
بران کو جهان از نژندی بشست
بگسترد هم پاکی و راستی
سوی دیو شد کژی و کاستی
سپینود را جفت بهرامشاه
سپردم بدین نامور پیشگاه
شهنشاه تا جاودان زنده باد
بزرگان همه پیش او بنده باد
چو من بگذرم زین سپنجی سرای
به قنوج بهرامشاهست رای
ز فرمان این تاجور مگذرید
تن مرده را سوی آتش برید
سپارید گنجم به بهرامشاه
همان کشور و تاج و گاه و سپاه
سپینود را داد منشور هند
نوشته خطی هندوی بر پرند
به ایران همی بود شنگل دو ماه
فرستاد پس مهتری نزد شاه
به دستوری بازگشتن به جای
خود و نامداران فرخندهرای
بدان شد شهنشاه همداستان
که او بازگردد به هندوستان
ز چیزی که باشد به ایران زمین
بفرمود تا کرد موبد گزین
ز دینار و ز گوهر شاهوار
ز تیغ و ز خود و کمر بیشمار
ز دیبا و از جامهٔ نابسود
که آن را شمار و کرانه نبود
به اندازه یارانش را هم چنین
بیاراست اسپان به دیبای چین
گسی کردشان شاد و خشنود شاه
سه منزل همی راند با او به راه
نبد هم بدین هدیه همداستان
علف داد تا مرز هندوستان